حضرت حوا

خانه ی بخت من

خیلی منتظر بودم؛ اما هیچ به نظرم پیشرفتی دیده نه می شد. هر روز پشت قریه می رفتم که درآب های استاده آن جا قد و بالای خود را بیبینم که امشب خواب بودم، چقدر بزرگ شده ام. اما بسیار ضعیف به نظرمی آمدم؛ چون هر روز همان اندازه بودم، هیچ بزرگ نمی شدم. خجالت می کشیدم که از دیگران بپرسم. ایا آن ها فکر می کنند که من امروز از دیروز بزرگتر شده ام یا نه؟ شاید اگر مادرم آنقدر مصروف نمی بود و شاید اگر در پهلوی برادر هایم به من هم کمی می رسید، می توانستم ازش بپرسم که امروز چقدر بزرگ شده ام؟ یا شاید او بهتر می توانست نظر بدهد؛ آخر او همه چیز را می دانست؛ مگرمادر خیلی مصروف بود، حتی به طرف من نمیدید و دلم از این حرف خیلی می گرفت، گاه گاهی که نامم را صدا می کرد، خیلی خوشحال می شدم که بلاخره مادر در کنار برادران اندکی وقت برای من هم دارد.

آخر مه خو زیاد نمی خواستم، صرف می خواستم کمی بزرگ شوم که تا پشت کوه های قریه ای دورتر بروم و به دنیایی دوربرم سیر نگاه کنم. من خیلی خورد بودم و مادر کلانم می گفت که ادم خورد راه های دور را تنها رفته نمی توانند. برادرانم که همراه من نمی رفتند، خیلی منتظر بودم که خودم بتوانم تنهایی بروم. بخاطر همین روز هامنتظر بودم که بزرگ شوم و پشت کوه ها بروم. هر روز پهلوی بلقیس دختر همسایه ایستاد می شدم که او بلند تر است یا من. هنوز کمی از اوخورد تر معلوم می شدم، اگر چه خودم فکر می کردم که قدم با او برابر است؛ اما دیگران می گفتند که بلقیس کلان دختر است، و چند روزی دیگه بخیر خانه بخت می رود.

روز ها همین طور می گذشت ، و من کمی احساس خوشحالی می کردم که با مادرم بیشتر وقت را کار می کنم. در هر چیز کمک می کردم تا کمتر خسته شود وشب ها در خواب خود حرف نزند که برادرم بیدارشده چیغ بزند و همه را بیدار کند.

یک روز کمی وقت کردم و رفتم باز که بیبینم این همه روز که خودم را ندیده ام بیبینم که چقدر بزرگ شده ام، می دانستم که خیلی تفاوت کرده ام. رفتم اما آب دیگه نبود، اندوهگین برگشتم. بلقیس هم خانه ای بخت رفته بود که خودم را با او مقایسه می کردم. بعد از رفتن بلقیس خیلی اندوهگین شده بودم و در دلم خواستم که کاش بلقیس اینجا بود. اینبار پهلوی مادرم ایستادم، وای خدای من! دیدم که قد من اندازه ای قد مادرم شده .بلقیس را در پهلویم تصور کردم که سرش را بالا کرده به من بنگرد. چه احساس خوبی، آخر به اندازه ای کافی بزرگ شدم که بروم پشت او کوه ها. تصمیم گرفتم اولین فرصتی که بیکار شدم می روم، از خوشحالی دلم باغ باغ می شد.

خیالی خوبی بود رفتن پشت کوه قریه ی دورتر. چه جایی باشد، از او بلندی که معلموم می شود می روم و سیر به دور های دور نگاه می کنم فریاد می کشم، این آرزو در ذهنم می پیچید خیلی خوش حال بودم . حالا که کلان شده بودم، باید همه ای وقت در خانه کار می کردم و به همه چیز می رسیدم تا پدرم جنگ نکند و مادرم مجبور نشود که با پای دردی خود، چیز های سنگین را بردارد. مادرم گاه گاهی می گفت: “نام خدا دخترم چقدر کلان شدی، بخیر به همین زودی ها خانه ی بخت روانت می کنیم” خیلی خوشحال بودم که خانه ی بخت می روم و باز هم بلقیس را می بینم.

آخر دلم خیلی برایش تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او خانه ی بخت رفته بود و حالا نوبت من بود و بلاخره باز هم پهلوی او ایستاد شده می توانستم و او باید می دانست که حالا من از او بزرگترم.

نمی دانستم که خانه ی بختم کجا است؛ اما با آن که رویم را پوشانده بودند خوشحال بودم که خیلی کم مانده است که بلقیس را بیبینم، فکر می کردم که او در خانه ای بخت منتظرم است؛ ولی بعد از رسیدنم در خانه ای بخت روز ها گذشت مگر بلقیس را ندیدم. نمی دانستم که بعد از خانه ای بخت آدم کجا می رود که بلقیس رفته باشد. فکر کردم که او شاید وقت پیدا کرده و پشت کوه ها رفته است؛ اما من حالی خو وقت ندارم اما به زودی می روم.

روز ها تیر می شد بدون این که من متوجه شوم. حتی نمی دانستم که آب ایستاده ی قریه ی نو کجا است که روزی بروم و خودم را بیبینم؛ اما هنوز تصمیم داشتم که بروم پشت کوه. به دخترم کمک می کردم که کار های که من از مادرم یاد گرفته بودم زود زود یاد بگیرد، شاید من کمی وقت پیدا کنم که بروم پشت کوه. دخترم مثل خودم بود ، خیلی زود کار ها را یاد گرفت. ولی من مثل مادرم بودم، پاهایم مثل مادرم بود. هر علفی که مادرم به پایش می مالید من هم مالیدم که پاهایم خوب شود که بتوانم بروم پشت کوه. دخترم بیچاره خیلی زحمت کشید؛ اما نتوانست کاری کند.

حالا او هم مثل من و مادرم به دخترش کار یاد می دهد و پا هایش مثل من شده. من هنوز نتوانسته ام بروم پشت کوه، گاهی فکر می کنم کاش همان روز هایی که هنوز بزرگ نشده بودم می رفتم پشت کوه. یا کاشکی خانه ای بخت پشت همان کوه ها می بودکه حد اقل یک چیزی خو از رفتن به خانه ای بخت به دست می آوردم. در خانه ی بخت نه بلقیس را دیدم و نه توانستم که بروم پشت کوه و آسمان را لمس کرده، خدا را زیارت کنم.

دخترک آسمان را حس می کند

در انتهای کوچه دخترکیست،

آسمان منتظرش

آسمان فکر می کند که این بار قصه هایش را به او بگوید

چشمانش تصویر آسمان خداست!

او به خورشید مدام می ماند…

در چشمانش رازیست ، آبی

به آرامی آسمان خدا لبخند میزند.

دخترک با دستان ظریفش

آسمان را لمس می کند

آسمان او را حس می کند

با او رابطه دارد،

سبد در دستش

کس چی میداند میان سبدش چیست؟

آری!

آسمان حس می کند…

چشمان آسمان میان گل های پیراهنش گم میشود!

آرام آرام میگرید،

دخترک غبار دل آسمان را لمس می کند….

از چین های پیراهنش می چیند…

میان سبدش پنهان می کند،

آسمان به سویش تبسم می کند،

دخترک از انتهای کوچه،

با سبد پر

به آسمان دست تکان می دهد

و صدای پایش گم میشود……

تمرین الفبا

دلم برای خودم میسوزد،
دلم برای بودنم میسوزد که باید در پرده بگذرد.
بودن من ارزشمند است.
بخدا من هم مثل شما محکوم به بودن هستم.
چشمت را از سینه ی من بردار و به چشم هایم بیبین.
چشم هایم الفبای درون سینه ام را خوب بلد اند.
هر وقتی چشمهایت به چشمانم زل زد برایت باز می خوانم
الفبایی که سالها تمرین شان کرده ام
تا وقت گفتن شان صدایم نلرزد.
من میخوانم تو تکرار کن
/م…..ن……آ…ز….ا…د…ه…س…ت..م/
آری حالا درست نمی توانی بگوی
خیره من به قدر کافی حوصله دارم.
باید برای مدتی با هم تمرین کنیم.
من همراهت هستم
تا اخرش
تا وقتی که این الفبا را از بر شوی.
بعد جمله سازی می کنیم.
من کمی جمله سازی بلدم.
مثلا میتوانم با همین الفبا جملات زیادی بسازم.
حالا فقط روی یاد گرفتن این حروف تمرکز می کنیم
باز بگو که زبانت رو شود.
م….ن….آ…ز…ا…د…ه…س…ت..م

برای تو!

من زندگی را گم کرده ام!

میان واژه های خالی،

دور تر از اینجا….

درست لحظه ی پیش،

بیتو!

لحظه ی که گذشت…

سهم من از زندگی تو نبودی!!!

و پس از ان اشک هایم روی گونه های تو ریختند!

و من……!!