*به او که رنگ لحظاتم است.

من خاطره می سازم

تو خاطره می سازی

پرسیدی برای کی؟

گفتم خاطره ها خواهند ماند

گفتی آدم ها بی خاطره خواهند رفت.

هر دو فکر کردیم به این که چرا گاهی آدم ها به آدم ها پناه می برند،

همیشه آدم ها پناگاهی خوبی نیستند،

اما من هنوز هم خاطره می سازم

من می دانم کی خاطره ها را به یاد خواهد داشت

تو!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۹:۵۱ ق.ظ     |     نظرات (۳)

نگاه کن ای رهگذر،
چگونه در ثانیه های مبهم
خداوند سکوت می کند.
گویی آرام آرام می بارد
تا تسلی دلی دخترکی باشد؛
که او هم به غمش می گیرید
و به دریا می آموزد که آرام باشد
تا ماهیانِ دلِ دریا به آرامش ساحل پناه نبرند.
و دو درخت منتظر
چه صبور نظاره گرِ سکوت او،
در ثانیه های مبهم است
وقتی خداوند سکوت می کند
در آن دور دست ها کسی منتظر است
کسی می نویسد چیزی شبیه باور،
کسی آرام آرام می بارد.
و شاید هم کسی چیزی شبیه عشق می ورزد
اما تو ای رهگذر
چگونه در ثانیه های سکوت خداوند
به حریم سایه ها پیوستی،
در ان لحظه که دلِ آینه کوچک شکستی؟
دیریست خسته ام،
دلتنگم رهگذر؛
وقتی به سکوتش نمی اندیشی
رگبار سرخ را شاهدم.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۱:۴۵ ق.ظ     |     نظرات (۲)

از کودکی های مادرم که می پرسم، از پدر بزرگش برایم می گوید. پدر بزرگی که در دوازده سالگی بعد از مرگ پدرش، مادر جوان و قشنگش را گرفته از محلش فرار می کند، از مردمی که می خواهند قانون خدا را پیاده کرده، مادرش را شوهر بدهند. پدر بزرگی که در سرزمین دورتر از خانه ی پدری، از همان دوازده سالگی عنان زندگی اش را بدست می گیرد تا وقت مرگش، که یکی از پولدار ترین آدمهای محلش است. پدر بزرگی که در عصر پیاده روی، چند بار حج می رود، و همه مردمِ محل در سخاوت حاتم طایی می دانندش. پدر بزرگی که هم در زندگی و هم بعد از آن، احترام دوست و دشمنش را همراهش دارد. کودکی مادرم در کنار چنین پدر بزرگی می گذرد. او نواسه ی دلخواه پدر بزرگ خود بوده، شاید تنها خاطره ی شیرینش از زندگی همین است.

من خیلی وقت ها دیده ام که مادرم بنام نواسه ی فلانی شناخته می شود، تا دختر فلانی، خصوصن در زادگاه من و پدرم. پدرم می گوید اگر این پدر بزرگ نبود، کسی با ازدواج او و مادرم موافقت نمی کرد. همیشه با احترامِ خیلی زیاد ازش یاد می کند. حرفهای را که از پدر بزرگ مادرم شنیده، نصیحت هایش را، کارهای که ازش دیده را همیشه با شوق می ستاید. من اما شک دارم به همه چیز.

***

من  پسر های همین پدر بزرگ را هم می شناسم؛ با اولادهای شان. تمام زندگی با پول همین پدر بزرگ زندگی کرده اند، از زمین و دکانها و دارایی که برای شان به میراث گذاشته. یادم نمی آید گاهی شنیده باشم یکی شان کاری انجام می دهد یا وظیفه ی دارد.

 دخترِ دیگر پدر بزرگ مادرم را زیاد نمی شناسم، اما چند سال اخیر که گاهی دیده ام، زندگی اش چندان جالب به نظر نمی رسد. همیشه مریض است، همیشه در چهره اش ترس دیده ام  و نا امنی.

***

ولی من، چند ماه پیش پایان مادر بزرگم را شاهد بودم، رفت؛ شاید آنقدر بی خبر نبود، ولی غمگین بود. مریض بود و پیر شده بود. به مادرم زنگ زدم که تسلیت بگویم، گفت خوشحال است که مادرش مرد. زندگی خوبی نداشت، مریض بود و توانایی معالجه اش را نداشت.

من، گوشی در دستم سکوت کرده بودم. مادرم با همین راحتی از مرگ مادرش حرف می زد با دخترِ خودش.

***

اما حیرانم که این پدر بزرگ، بین مادر و دخترش چی فرقی دیده بود که یکی را از قانون خدا نجات داد و دیگری راخودش به دست قانونِ خدا سپرده رفت؟!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۵:۱۹ ق.ظ     |     نظرات (۱)

تولدم است، یعنی مادرم می گوید بیست و چند سال پیش، در چنین روزی نزدیک بود بخاطر جدا کردنِ من از بدنش، بمیرد… از درد، از نا امیدی، از تنهایی. پدرم می گوید اگر همسرش سر زاییدن من می مرد، او هیچ وقت نمی خواست مرا بیبیند. اما من، چهره ام خالیست، هیچ حسی از متولد شدن ندارم.

***

در آشپزخانه نشسته ام، و از کلکین بیرون را می بینم. درخت ها برهنه شده اند، و دانه هایی برف در “مود سلو موشن” هستند. نامجو در گوشم می خواند” چی خنجر ها که از دلها گذر کرد” و قطره ی آشنایی روی گونه ام می لغزد. در خودم دنبال حسی می گردم برای این روز، اما چیزی پیدا نمی کنم. دیگر اثری از حس خاص بودنی را که در هژده سالگی داشتم در این روز، در من نیست. از خودم می پرسم، من تغییر کرده ام، یا این روز؟ به مزخرف بودن سوالم پی می برم و دیگر در موردش فکر نمی کنم.

***

من طفل نا خواسته ای متولد شدم، نه اینکه مرا نخواهند، میخواستندم ، اما پسر. من نبودم. ولی نمی دانم نا امیدی  پدر و مادرم از این حرف را می توانم جبران کنم یا نه. حرف از دیر زنده ماندن آنها یا پخته شدنِ من نیست، حرف از چیز دیگریست.

تمام کودکی هایم با احساسی متناقض در بدر شدم. نمی دانستم خودم باشم یا کسی که پدر و مادرم می خواستند. شاید احساس نا خواسته شدن، یا کافی نبودن برای پدر و مادر، بدترین حسی است که می شود تجربه کرد در کودکی. من هر روز و شبم با این حس گذشت.

خوش خیال هم بودم، فکر می کردم اگر توانایی هایم را به کار بگیرم، می توانم جای پسری را برای شان پر کنم. آنقدر روی این تمرکز کردم که خودم یادم رفت. حس بد گم شدگی. گاهی حس می کنم من کودکی نداشتم، خیلی مصروف بزرگ شدن بودم، اما آیا بزرگ شده ام من؟!

***

پدر و مادرم بعدن صاحب پسر هم شدند، سه پسر. هر سه نازنین تر از من اند، به مراتب نازنین تر از من. ولی آنها هنوز دست از این حرف شان بر نداشته اند، که می خواستند من پسر می بودم، حالا شاید با شدت بیشتر از وقتی که تازه متولد شده بودم. من اما، متناقض تر شده ام. نمی توانم درک کنم که چرا نمی توانند مرا در قالب خودم قبول کنند؟

***

پدرم زنگ می زند، از حرفهایش پیداست دلش برایم تنگ شده، برای یک شکم سیر حرف زدن، برای یک شب بیداری. من بیشتر از او. می گوید عکسی جدیدی را قاب کرده و در کنار عکس های دیگرم، زده به دیوار اتاقش، به کارش خنده ام می گیرد. ولی فقط به همین تلفون کردن هایش دلخوشم من. کاش این روزها بیشتر داشتمش.

***

به مادرم نامه می نویسم، و از اینکه بخاطر من دردهایی زیادی را متحمل شده معذرت خواهی می کنم. در دلم آهسته آرزو می کنم بتوانم دردهایش را جبران کنم. این روز برای من، روز خاصی نیست، و هیچ تبریکی ندارد. اگر تبریکی گفتنی باشد باید به مادرم گفت، که همیشه برایم بوده. او بوده که درد کشیده، سختی کشیده، آرزو ها کرده، دعاها کرده، نا امیدی ها کشیده، اشک ها ریخته، از خود گذری ها کرده،…

بیست و چند سال پیش از بدن مادرم جدا کردندم شاید، اما ریشه های دلم به دلش گره خورده مانده هنوز. صدای قلب مان هنوز همانقدر نزدیک است، او حالا دیگر دست روی شکمش گذاشته با من حرف نمی زند، دست روی قلبش می گذارد و من می شنوم صدایش را.

***

من در آرزوهای پدر و مادرم زندگی کرده ام. شاید ساقه ی نازکِ آن ریشه های محکم هستم که دِل پُر بهشان تکیه کرده و نمی ترسد از هر بادی.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۹:۲۷ ق.ظ     |     نظرات (۴)

از موتر پایین می شوم. راه صنف را در پیش می گیرم. اگر چیزی نگویم هم پاهایم می دانند چی کار کنند. مثل ساعت زنگی ام که هر صبح ساعت پنج و بیست و پنج بیدارم می کند، چی بخواهم بیدار شوم چی نه. پاهایم هم می فهمند که بعد از بیدار شدن کجا بروند. ساعت هشت کجا باشند، دوازده و نیم کجا، ساعت دو کجا و بعد از آن کجا بروند. حالا هم ساعت هفت دقیقه به دو مانده که من سر ایستگاه رسیده ام. شش دقیقه تا صنف راه است. هوا گرم است و پشتم عرق کرده، تیزتر قدم بر می دارم تا زودتر به سایه برسم.

به ساختمان صنف که می رسم دستها و پاهایم مثل دو عسکر وظیفه شناس کارهایی شان را انجام می دهند. دست راستم دروازه ی دهلیز را باز می کند، وقتی دست چپم کتاب هایم را روی سینه ام محکم گرفته. پاهایم هم مرا به داخل دهلیز می کشانند، و همینطور به پیش می روند، اول پای راست، باز چپ، راست، چپ. دروازه ی دهلیز از پشتم محکم بسته می شود. استاد «ح» در دفترش مشغول است. دروازه ای دفترش باز است. از پیش دفترش تیر می شوم و مرا می بیند. با صدای بلند می گوید «تو دختر آدم نمیشی». بر خلاف هر روز که میگفتم “شما آدمین برای مملکت بسه”، چیزی نمی گویم و میگذرم.

سایه ی خنک دهلیز خوشم می آید، هوای سرد تنفس می کنم و نفسِ راحتی می کشم. می بینم که پیش دروازه ی صنف چپلی زیاد است، انواع چپلی. احتمال می دهم امروز همه ی دخترها آمده باشند. کرمچ هایم را از پاهایم میکشم، جوراب هایم را هم بین شان میگذارم. پاهایم را روی سمنت خنکِ دهلیز سرد می کنم، و خوشم می آید از سردی. لحظه ی روی سمنت خنک ایستاد می شوم، بعد میروم صنف.

با صدای غیژ دروازه تمام دخترها می دوند که سر چوکی های خود بنشینند. مرا که می بینند همه فحش داده، دوباره دور هم جمع می شوند. یک راست میروم طرفِ میزِ خودم. دختر ها دور هم جمع اند. در اصل دور نجیبه جمع اند، اما همه ایستاده اند تا با باز شدنِ دروازه طرفِ چوکی های خود هجوم ببرند. نجیبه روی چوکی نشسته است. دختر ها حرف می زنند و خنده می کنند. من ولی به جمع شان توجه نمی کنم. چادرم را روی دسته ی چوکی میگذارم و دستی بر موهایم می کشم. دکمه ی استارت کامیپوتر را می زنم، منتظر می شوم. روشن که می شود، عکس کتاب خانه ام را در صفحه اش می بینم و لبخند می زنم. هر بار که این عکس را می بینم بیشتر دلم به درس خواندن می شود. دست برویش می کشم و در دلم از دیدنش خوشحال می شوم. با خودم فکر می کنم گاهی وقتهایی که حوصله ات سر رفته باشد آدمها هیچ وقت تو را خوشحال نمی توانند، ناتوانند از این کار. اما یک سایه ی سرد مثلن می تواند لبخندی بر لبت بیاورد، عکس کتاب خانه ات هم همینطور.

دختر ها همانطور مشغول حرف زدن و کشیدنِ صداهایی عجیب و غریب از خودشان هستند که استاد «ح» صدای غیژ دروازه را می کشد. دخترها باز بدو بدو سر جاهای شان می نشینند و چادرهای شان را از گردنِ شان به سر شان می اندازند. من اما تکانی نمی خورم. استاد مثل همیشه رسمی و خشک است، درس جدید را سر سری و با عجله می دهد. می گوید امروز کاری مهمی دارد و باید برود، اما دخترها تا آخر ساعت درسی باید بمانند و درسهایی امروز و گذشته را تمرین کنند. ولی دو ثانیه از رفتنِ استاد نگذشته که دخترها دوباره طرفِ نجیبه هجوم می آورند. دوباره سوال، دوباره خنده، و صداهایی بیشک بیشک. یک لحظه خودم را کنترول می کنم که از جایم بلند نشوم و درس امروز را تمرین کنم اما مشکوک شده ام به این جمع.

یکباره تمامِ قوت ام در پاهایم جمع می شود و خودم را بالای سر جمع می رسانم. دستهایم را روی شانه ی های یکی از دخترها می گذارم و کمی پَس اش می کشم که بین جمع را بیبینم. فرخنده، پهلوی نجیبه در مرکز جمع نشسته. مثل همیشه، آرایش غلیظی کرده و لباس روشنی پوشیده.  طرف ام می بیند. با صدای مضحک اش می گوید « بچا ره به گپ دخترا غرض نیس، برو شاباس درسِته بخوان». دلم طاقت نمی کند که جواب این دختر از خود راضی را ندهم. می گویم بروت تو داری، مه بچه استم؟ زورش می دهد. در یک لحظه مثل مارهایی که رنگ تغییر میدهند گاهی و رنگِ محیط می شوند، سبز و خاکی و آبی احتمالن؛ فرخنده هم رنگش تغییر می کند و مثل پرده هایی صنف سرخ می شود، سرخِ مایل به سیاه. با چشمهای چُقُرش به طرفم لُق لُق می بیند و می گوید « اَلا چقه بی تربیه استی». طرفش می بینم، لبسرین غلیظ و لبهای باریکش حالم را بهم می زند. دیگر جوابش را نمی دهم. از جمع می پرسم که چی گپ است امروز؟ دختری که تازه به صنف ما آمده می گوید «جمعه عروسی نجیبه است». خنده ام میگیرد، می خواهم به بلندترین صدای ممکن قهقه بزنم، اما این کار را نمی کنم. لبهایم اتومات لبخندِ ساختگی بر صورتم می نشاند و به نجیبه که در وسطِ جمع و پهلوی آن دختر از خود راضی نشسته تبریک می گویم. لبخند می زند و با صمیمیت می گوید «خدا تو ره هم هرچی زودتر برسانه» می خندم.

دوباره سرجایم بر می گردم.  مشغول تمرین درسِ امروز می شوم، اما ذهن ام رفته به جای دیگر. به نجیبه فکر می کنم و به عروسی اش که همین جمعه است، چهار روز بعد از امروز. حس مسخره ی به من دست داده. نه اینکه از عروسی نجیبه خوشحال نباشم، خوشحالم که او خوشبخت شود. ولی فکر می کنم کجای عروسی اینقدر خوشحالی و هیجان دارد؟راستش نمی دانم چرا عروسی کردن در ذهن این دخترها خوشبختی را تداعی می کند.

به نجیبه فکر می کنم. او حقیقتن دختری نجیبی ست، و در ذهنِ من نقشِ عینی کلمه هایی بانو و نجیب. متین است و مهربان. با نرمی حرف می زند، و تا حالا به کسی در صنف چیزی نگفته که کسی را بدش بیاید. من بیشتر از هرکسی در صنف از او خوشم می آید. نه فقط بخاطر اینکه هیچوقت آرایش نمی کند، و لباسهایی سنگین می پوشد. از اخلاقش هم خوشم می آید. میخواهم در بعضی چیزها مثل او باشم، خصوصن در حرف زدن. گاهی می خواهم مثل او آرام و متین می بودم در مقابل همه، اما نیستم. نمی توانم جواب بعضی ها را ندهم. بخاطر همین جوابهایم فرخنده می گوید «ما که پانزده ساله بودیم مثل تو بی تربیه و زبان باز نبودیم».

 ذهنم مشغول است که چشمهایم روی ساعت می افتند که وقت صنف خلاص شده. کامپیوتر را خاموش کرده، چادرم را بیخِ گلویم گره می زنم. بکس ام را به پشتم می اندازم، با هر دو بند. یک کتاب را دوباره بغلم میگیرم. امروز نمی خواهم با هیچ کسی تا سر کوچه یا ایستگاه بروم. کارهای این دخترها حالم را بد می کند. طرفِ شان می بینم، دلم می شود با صدای بلند مسخره ی شان کنم. بگویم که چقدر احمقند، چقدر لوده اند، اما سرم را دور می دهم و صنف را ترک می کنم.

بندِ کرمچ هایم را امروز محکم تر می بندم. دهلیز دراز و سرد را می دوم تا بیرون، دروازه ی دهلیز را باز به شدت پشت خودم می زنم و به طرف دروازه ی بیرون می دوم. تا سرِ کوچه می دوم، دکاندارِ سر کوچه مثل هر روز طرفم لُق لُق می بیند، بهش توجه نمی کنم. تا سر ایستگاه می دوم. نفسم سوخته، منتظرِ موتر ایستاد می شوم. ذهنم هنوز به عروسی نجیبه فکر می کند. اما کسی نمی داند در سرم چی میگذرد، و این خوشحالم می کند. حس مسخره ی دارم. مردم مثل همیشه در رفت و آمد اند. انگار برای همه زندگی عادی است. مردم بالا می روند و پایین می روند. خواهرم همراهم نیست که با تیر شدنِ هر موتر بگویم طرفِ بالا چی خبر است که این همه مردم می روند آن طرف؟ باز موتری که طرفِ پایین می رود بگویم پایین چی خبر است؟ او درمانده بگوید «چپ میشی یا خود ره زیر موتر کنم از دستت؟» باز مه بخندم و بگویم اگر زیر موتر نکنی مه خودم که موتر گرفتم تو را اول زیرش می کنم. و این گفتگو را تا جایی پیش ببرم که حوصله ی او سر برود و اوف بکشد از دستم.

اما امروز خواهرم نیست همراهم و ذهنم به نجیبه مشغول است، که همین جمعه عروسی می کند. نجیبه خوشحال بود. دخترها خوشحال بودند. اما من به نجیبه فکر می کنم، به مادرم، به زن کاکایم، به زنهای همسایه ی ما، شاید به هزاران و ملیون ها زنی دیگر فکر می کنم که نه در عروسی شان خوشحال شده ام. نه وقتی عروسی می کردند به آنها فکر کرده ام. زنهایی که با چادری راه می روند، زنهایی که همیشه خود را قایم می کنند. زنهایی که سالهاست خود را در آیینه ندیده اند. زنهایی که همین دور و بر ما استند، و از بس دیده ایم شان، دیگر نمی بینیم شان. بلی، به همین زنها، به مادرم، به زن کاکایم، به زنهای همسایه ی مان، و هزاران و میلیون ها زنی دیگر و به نجیبه فکر می کنم.

موتر می آید، بالا می شوم، و از دستگیره ی در گوشه ی محکم میگیرم که نغلتم. همه نشسته اند، من و چند بچه ی مکتبی ایستاد مانده ایم، هر کدام در گوشه ای. آنها هم محکم گرفته اند که نغلتند. موتر حرکت می کند، من بیرون را می بینم. جریانِ عادی زندگی مردم را، روزمره گی های شان را و چهره هایی که نشانی از شادی و رضایت در آنها نمی بینم. راننده در آیینه اش طرفم می بیند، طرفش می بینم اما هیچ به او فکر نمی کنم، هیچ چیز در موردش فکر نمی کنم. به نجیبه فکر می کنم. او چقدر به نظرم دور از دسترس می رسد امروز. چرا حس می کنم نجیبه خلاص شد.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۹:۴۰ ق.ظ     |     نظرات (۴)

میگن “غم نداری، بز بخر” درست گفته اند، میگین؟ من که غم نداشتم، کلاس ریاضی گرفتم این سمستر، چون شانس بز خریدن کم بود. فلسفه، مردم شناسی، جامعه شناسی، تاریخ، ادبیات، همه چیز را گذاشته، ریاضی گرفتم. ذوق را حظ کنید! اما چون سابقه ی چندان درخشانی در این بخش ندارم، از اول که برای این کلاس ثبت نام کردم امکان ناکام ماندنم نود و نه درصد بود، لیکن لج که این حرفها سرش نمی شود، می شود؟ راستی شماکسانی را دیده اید که از دیدن شماره و اعداد و حروف با علامه هایی عجیب و غریب سر شان گیج میرود و دست از پا گم می کنند و بعد خواب شان می برد؟ من یکی از آنها هستم، بهتر است بگویم که بودم (شاید ثبوت توانستم که دیگر نیستم.) مثل خیلی هایی دیگر همیشه فکر کرده ام که من برای این مضمون نیستم، یا بهتر بگویم این مضمون برای من نیست. دوست داشتم خودم را اینطوری تلقین کنم و واقعن هم تلقین شده بودم. در مکتب، تا کلاس دهم که لنگ لنگان خود را رساندم، زیاد بد نبودم. لیکن بعد از کلاس دهم بدبختی واقعی من شروع شد، فقط با یک لج.

تبدیل کردم به مکتبی که همیشه دوست داشتم در آن درس بخوانم. بی خبر از اینکه آنجا دیگر جای من نبود، جایی که مرا بپذیرد، و به رشدم کمک کند. ولی خیلی زود دیر شد و دیگر پایِ خود را بیرون کشیده نتوانستم، هر روز بیشتر غرق شدم. صنف یازدهم و دوازدهم معلمِ ریاضی ما، گاهی وقتی به کلاس می آمد با همان کومه ی کشال و کاکل مسخره اش اولین کاری که میکرد از من میخواست بروم بیرون، چون ازم بدش می آمد، منم از خدایم بود، میرفتم بیرون. بعد به مقدمه چینی اش شروع می کرد، تا وقتیکه کلاس تمام می شد و تا آخر سال همینطور مقدمه چیده رفت. آن وقت نه برای من و نه برای او، اهمیت داشت که من باید یاد بگیرم، من باید بفهمم. بگذریم، تمامِ کلاس یازدهم و دوازدهم را با ترس و دلهره از ناکامی گذشتاندم. هم از ریاضی بدم می آمد، هم از معلم اش.  البته در آخرش وقتی با نمرات کامیابی تمام کردم، نفسی راحتی کشیدم، چون دیگر نه ریاضی در کار بود و نه عددی، و از این بابت خوشحال بودم، بسی. حالا تعجب می کنم که چقدر بی تفاوت بودم، نسبت به خودم و نسبت به یاد گرفتن، و این تنها گناه من نبود، که از معلم ام هم بود.

بعد از آن، در میانِ این همه، به یک چیز مطمئن بودم که در صورت ادامه ی تحصیل، هیچ وقت به طرف رشته ی نمی روم که عدد و شماره و از این چیزهایی مسخره داشته باشد. با اطمینان کامل فکر میکردم که حتمن رشته هایی که چیزی از این جنس در او لازم نباشد برای من استند، اما این لج مگر میگذارد راحت؟

باز شیطنت ام گرفت اینجا و رفتم برای کلاس ریاضیات عالی ثبت نام کردم، وقتی کتابش را گرفتم، وای، خاک بر سرم شد!چی کتاب قطوری! با هم کلاسی هایم شوخی میکردیم که اگر تمام این موضوعات را مجبور شویم در بین کله ی خود جا بدهیم، آخر سمستر چی کله گنده هایی خواهیم شد و احتمالن کچل، مثل معلم ریاضی. ولی من از اولش هم می دانستم که در این کلاس با اعداد نه، بلکه باید با ترس خودم مقابله کنم، و با همین آمادگی دست به این کار خطیر زدم.  در طول سمستر، هر کلاسِ دیگری را که از تنبلی یا به هر دلیلی دیگر نرفته ام، در کلاس ریاضی هرگز غیبت نکرده ام. (در صورتی که این بر عکس حالت ام در مکتب است، هر کلاسی میرفتم ریاضی نمی رفتم) لیکن حالا ریاضی یکی از کلاسهایی است که کارخانگی هایم را با وجود سنگینی و زیادی شان، همیشه قبل از وقت انجام داده ام. منی که همیشه کارخانگی هایم می مانند برای لحظه ی آخر، خودم هم تعجب میکنم. و امروز حس می کنم که به قدر کافی با این مضمون ترس آور، و وحشی راحت شده ام؛ با اعداد، با مجهول ها، با گراف ها، و دیگر کیفیاتش. نه اینکه کلن ریاضی یاد گرفته باشم، حد اقل ترس ام پریده، یا دیگر فرار نمی کنم ازش، شاید دیگر اگر سوالی جایی دیدم سرم گیج نرود.

اقرار می کنم که اینها تنها بخاطر جراتِ خودم نبوده، که رفته ام و خودم را به روی این مضمون زده ام، بلکه بخاطر معلمی که داشته ام بوده، شاید بخش زیادش بخاطر معلم ام است. معلمِ ریاضی ما، پیر مردِ روسی تبعید شده ی است، که بعد از اینکه با خیلی چیز ها، از جمله اشغال و حمله ی اتحاد شوروی سابق در افغانستان و بعضی کشور هایی دیگر، مخالفت خود را علنی نشان داد، ظالمانِ بی پدر و مادر، بی وطن اش کردند. و او آمد آمریکا، کشوری که اکثریت بی وطن ها را پناه داده در خود، از جمله معلمِ ما را.

داکتر کتساف، پیرمردِ خوشرو و خوش خلقی است، که موهای سرش کاملن ریخته و شوخی زیاد می کند. گاهی به شدتی که ما نمی توانیم تا چند دقیقه جلو خنده ای خود را بگیریم، تمام شوخی هایش سرِ ما است، سر پسر هایی کلاس بیشتر، چون خنگ ترند! اگر این موقعیت را در مکتبِ من قرار دهیم، شاید این پیرمرد دلقک به حساب آید، اما او ریاضی دانِ بزرگیست، که می داند معلم بودن یعنی چی. ولی از اینها گذشته، من بیشتر از همه ازدقتِ این پیرمرد خوشم می آید. با وجودی که به سختی نفس می کشد، و وقتی روی تخته درس جدید را تشریح می کند، بعد از آن باید بشیند تا بتواند خستگی رفع کند. نفس کشیدن اش مثل همسایه ی سر کوچه ی مان است، که برادرهایم میگفتند که با یک نفس کشیدن تمام اکسیجن هایی منطقه را تمام می کند. در این حالت، ما روزانه دو ساعتِ تمام کاربن دای اکساید تنفس می کنیم! اما جالب اینجاست که درسها را با چنان شعفی تشریح می کند که آدم ناچار می شود یاد بگیرد، و چنان دقتی دارد که آدم نمی تواند علامه ی را کج بنویسد. بعدن کارخانگی هایی که می دهد با چنان دقت است که آدم نمی تواند این پیرمرد را دوست نداشته باشد. در کل این پیرمرد، با لهجه ی روسی خنده دارش، علاقه ام به ریاضی خواندن را در من بیدار کرده، و مرا با این مضمون، این دشمن وحشتناک دیرینه، آشتی داده، با درس خواندن آشتی داده شاید.

ولی او فقط یک ریاضی دانِ چیره دست نیست، یک معلم واقعی است.  من از این پیرمرد خیلی چیزهایی دیگر یاد گرفته ام، از جمله اینکه معلم بودن، فقط دانستنِ یک موضوع و داشتن معلومات در آن رشته نیست، بلکه چیزهایی دیگریست که تو را معلم می سازد. اینکه بدانی چطور شوقِ شاگردی را بیدار کنی، اینکه بدانی چطور ترسِ شاگردی را از بین ببری، نه اینکه به آن بیافزایی. من فکر می کنم اول تر از همه، یک کودک، نوجوان، یا جوان، به عنوان یک شاگرد باید پیش معلم احساس امنیت شخصیتی کند، تا بتواند ترسهاو ضعفهایش را کم کم رو کرده، و بر ضعف هایش غلبه کند. تا یک شاگرد پیش معلم احساس امنیت نکند، نمی تواند با خودش راحت باشد، و نمی گذارد که هیچ حرفِ معلم در مغزش برسد، مثلِ کاری که من درصنف یازدهم و دوازدهم کردم.

معلم ریاضی من اینجا، آنقدر صمیمی برخورد می کند، که موضوع را می فهمم آخرش.  معلمِ ریاضی من آنقدر خوب است که وقتی نمره ی بالایی در امتحانش نگیرم، ناراحت نمی شوم، چونکه آنقدر شوق در من ایجاد کرده که برای بار دیگر بیشتر درس میخوانم. آنقدر به من به عنوان شاگرد، احساس امنیت و اعتماد داده که وقتی چیزی را ندانم میروم ازش می پرسم تا یاد بگیرم، و ضعفم را قایم نکنم که همچنان سرجایش بماند. من از ندانستن پیشِ معلم ریاضی ام خجالت نمی کشم، حتی از خنگ بودن خجالت نمی کشم، از اشتباه کردن خجالت نمی کشم، اما آخرش یاد میگیرم، این لذتی دارد که هیچ چیز ندارد. این بزرگی اوست که معلم اش کرده، معلم واقعی اش کرده. بزرگی که منِ شاگرد، با نفهمی خودم، پیش او احساس کمبود نمی کنم، بلکه لذت می برم که ازش یاد بگیرم.

درسته که معلم هایی ما اینجا، همه دکترا دارند، و به هیچ وجه قابلِ مقایسه با معلم هایی که من در مکتب داشتم نیستند، اما شغلِ شان از هر کس در حدِ خودش است، همه معلم اند. لیکن معلم هایی ما در مکتب همیشه دنبال استعداد هایی ذاتی می گشتند، شاید هنوزم می گردند، که به نوعی خیلی برملا باشد. اما اینجا معلم ام، شوق مرده ی کسی مثل مرا در ریاضی که همه عمر ازش فرار کرده ام بیدار می کند. شاید همه به نوعی استعداد هایی دارند، که در بعضی ها زودتر  انگشت بر آن گذاشته شده و رو می شوند، اما بعضی ها تا مدتی دیرتر گیج اند و نمی فهمند که در چی استعداد دارند یا از کدام چیز خاص لذت می برند، وظیفه ی معلم است که کمکش کند، خودش را بیابد. ولی معلم هایی ما در مکتب همیشه کسی که استعداد ذاتی اش  را رو نتوانسته بود، آدمی تنبل و بیکاره (تخم بیکاره، تخم هرزه ،کرم پوسیده) و این چیزها خطاب می کردند، شاید هنوزم می کنند، اگر چی من دیگر آنجا نیستم. این است که شوق را میمیراند، اعتماد و امنیت را میگیرد، و شاگرد ضعف هایش را در پستوی خانه پنهان می کند تا امنیت خودش را حفظ کرده باشد. یا عقده ی می شود، یا می شکند، یا برای همیشه فرار می کند. به هیچ وجه به کشف استعدادش منجر نمی شود.

در ضمن، حقیقت اینست که گاهی ما تا خیلی وقتها نمی دانیم واقعن در چی استعداد داریم، و گاهی حتی تا مدت ها اشتباهی میگیریم علاقه ی خود را. باید شانس هایی بیشتری داشته باشیم تا بتوانیم خود واقعی خود را دریابیم. یک آدم که نمی تواند در همه چیز خوب باشد، البته می تواند تلاش کند، اما گاهی وقتی شوق در آدمی میمیرد، او خودش را هم گم می کند، چی برسد به علاقه اش، و به استعدادش. و مطمئنن هیچ آدمی نباید مجبور به ترسیدن از چیزی شود، مثلی که تا حالا من از ریاضی ترسیده بودم. با زندگی که نمی شود سر جنگ داشت، می شود؟

حالا صلوات می فرستم به کومه ی کشالِ معلم ریاضی کلاس یازدهم و دوازدهم ام؛ که خدا روحش را بیازارد!

معلم بودن، بیشتر از علم، شخصیت لازم دارد، درک و احساس لازم دارد، که بعضی ها شاید ندارند، ذاتی.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۲:۰۷ ق.ظ     |     نظرات (۶)

* * وقتی من تازه چهارده ساله بودم، او نوزده سالش بود. شش سال بزرگتر از من، اما در عین ماه تولد شده بودیم، با ده روز تفاوت؛ اول من بودم، بعد او بود. عاشقم بود، حالا می دانم عاشقم بود. من فقط دوستش داشتم. او ساده بود، حاضر بود تمام زندگی با من باشد، تمامِ زندگی برای من باشد. من ساده بودم، نمی فهمیدم معنای این حرف را.  می خواست مرا مثلِ کودکی در بغل بگیرد و نگذارد چشمِ بدِ کسی به من بیافتد. حاضر بود هر کاری کند اما نگذارد آسیبی به من برسد. خودش این حرف ها را اقرار می کرد، همیشه می گفت، وقتی بغلم می کرد و به چشمهایم می دید. آینده اش را تا خیلی جاها با من تصویر کرده بود. وقتی نمی توانستیم همدیگر را بیبینیم، دست به هرکاری می زد تا مرا بیبیند.

* * نمی دانم شیفتگی اش از چی بود، و به چی بود، در من. فقط می دانم اولین کسی که دوستم داشت او بود. تنها کسی که شیفته ام بود، او بود. او مرا دوست داشت و من سر به هوا بودم. برایم نگران می شد، و من بی خیال بودم. ساعت ها خود را از کار و زندگی می انداخت تا فقط در اطرافم باشد. ساعتها با من ایلا میگشت در کوچه ها و بازارِهایی خاکی کابل. چهار سالِ مکمل هر روز همدیگر را می دیدیم. اگر روزی رسمی نبود، می آمد خانه ی ما، یا مرا به خانه ی خودش می خواند، یا جایی میرفتیم بیرون. منم بهش عادت کرده بودم، به بغل کردنش، به بوسیدنش، به بودن همراهش، به خندیدنش، به چشمهایش و به صدای نفس کشیدنش.

* *امروز، خیلی روز ها می گذرد از روزی که ازش جدا شدم، برای همیشه. تا خیلی وقت ها باورش نشد آنطور بی خبر گذاشتم و رفتم از پیش اش. به دلش بد تاثیر کرد. قبلش هم به قدر کافی رفیق باز و سر به هوا بودم، اما تحمل ام می کرد. چندین بار دلخوری اش را حس کرده بودم، اما هربار از دلش در می آمد به آسانی. شاید به دلش نمی گرفت، آزارهایم را. می گذشت از سر خطاهایم. شاید مرا آخرش از خودش می دانست، که حتی اگر تمام دنیا یکطرف شود، نمی تواند ازش جدایم کند. اطمینان داشت، به خودش، به علاقه اش. من، اما جدا شدم ازش، با بی رحمی کامل ازش رفتم دور. بعدها، کمتر دیدیم، کمتر بهم زنگ زدیم، کمتر به هم سر زدیم، کمتر بهم رسیدیم.

* * با وجودِ این، من شاد بودم آنروزها، فارغ بودم از هرچیز در دنیا. در سرم سودای چیزی بجز سرمستی نبود. سبکبال به هر سو پرواز می کردم، با هرکی می نشستم، با همه دوست می شدم. او اما، تنها شد بعد از من، اگرچی دوستانی داشت. تنها تر شده رفت هر روز، گرفتارِ مشکلاتی بود، برای من نگفت دیگر، هیچ چیز نگفت. از اینکه ترکش کرده ام و چقدر دلش درد کرده را هم برایم نگفت هیچ وقت. فقط گفت «هرجا باشی، خوش باشی و بس» و من فقط ظاهرِ حرفش را دیدم و قبول کردم.

* * امروز اما، حس اش می کنم، علاقه اش را به خودم، شیفتگی اش را، صمیمیت اش را آن وقت ها. امروز، تنهایی اش را حس می کنم، دردش را، و سکوتش را. شاید بایدقدرش را می دانستم. شاید باید همراهش می ماندم. شاید نباید ترکش می کردم، اینطور بی رحمانه حد اقل. باورم نمی شود از آن همه عشق، فقط یک مشت خاطره بجای مانده برایم، یک مشت یادِ یار، یک مشت لبخند و بوی صمیمیتِ او.

* *لیکن گاهی فکر می کنم او حق داشت مرا دوست داشته باشد و من حق داشتم دنبالِ دلِ خودم بروم. او مرا فقط برای خودش می خواست، و من در قالبِ انحصار نمی گنجیدم، هرگز.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۷:۴۲ ق.ظ     |     نظرات (۶)

* خوشبختانه برخی دوستان کشف کرده اند که پشتِ نقابِ حوا کیست؛ آنانی که شاید کاری مهمی در زندگی ندارند بجز سرک کشیدن در زندگی و مسایل دیگران. ثبوت دارم که می گویم، چندین نفر با خوشحالی تمام آمده و کشفِ بزرگِ خود را برایم اعلام کرده و پرده از این سرِ بزرگ برداشته اند، که آنها می دانند من کیستم. برخی هم اندر کفِ این اعتماد به نفس مانده اند هنوز، و باور دارند پشتِ این کار، که بعضی ها شیطنت می دانندش، شاید مردی پنهانست.

* اما واقعیت این است که من دختری هستم، در خانه هایی اول بیست سالگی ام، با قدی بی شباهت به سرو، چشمانی بی شباهت به چشمانِ آهو، رخساری بی شباهت به گل، و لبانی بی شباهت به شراب. قرارِ گفته هایی مادرم، در کودکی دختری آرام و بی آزاری بوده ام، هم برای او و هم برای اطرافیان. کسی به یاد ندارد سر چیزی با کسی جنگ و دعوا کرده باشم، یا چیزی از کسی خواسته باشم، شاید فکر می کردم اطرافیانم آنقدر مهربان اند که چیزی که لازم باشد را برایم می دهند. هر کودکی به پدر و مادرِ خود ایمان دارد. فکر می کنم خاصیتِ آدمها در کودکی ذات اصلی شان است، که بعدن هرقدر دست کاری اش کنند هم تهِ قضیه هنوز همان می ماند.

* اما وقتی که تازه داشتم جوان می شدم، به مهربانی همه شک کردم یک باره. می دانستم تا چیزی را نگیرم کسی بهم نمی دهد. اینطور شد که، به گفته ی معلم ام، آدمی شروری شدم. پر سر و صدا و رفیق باز. با همه دوست بودم، با همه سر و کله می زدم، با همه آشنا بودم. تا مدتی از راه خوبی می خواستم بعضی چیزهایی را که لازم داشتم به دست بیارم، اما نشد اینطوری. دست به دامن خشونت و زور زدم، برای مدتی آدمی خشنی بودم. با همه سر جنگ و کینه و کنایه داشتم. تا اینکه رسیدم به گوشه گیری. این روزها آدمی گوشه گیری هستم، با آدمها زیاد مراوده نمی کنم. حلقه ی بزرگی از دوستان داشتم، که خیلی ها حذف شدند، به شمولِ کسانی که خیلی برایم عزیز بودند یک وقتی. فعلن با انگشت شمار آدمها حرف می زنم.

* منزوی شده ام، حسابی. انزوا را چیزی بدی نمی دانم، بیشتر وقت برای خودم دارم فعلن. بیشتر وقت برای فیلم دیدن، برای کتاب خواندن، برای فکر کردن، برای قدم زدن. اگر شما دوری جسمی مرا از دوستانم دلیل این موضوع می بینید، درست نیست، اینجا هم کسانی زیاد هستند که در ظاهر دوست هستیم، اما من با کسی حرف نمی زنم. گاهی بعضی ها میایند و بیخ گوشم جیغ می زنند که هیچ وقت به کسی توجه نمی کنی و تنها می نشینی، دیگر با ما دوست نیستی و از این مزخرفات، که همه را با یک لبخند و شوخی جواب می دهم . حتی یکی از  دوستانم فکر می کند من مرده ی هستم که قدم می زنم.

*اساسن فکر می کنم که آدمها خیلی متفاوت اند، خیلی. منم مثل همه، از این تفاوت ها برخوردارم. اما مثل بعضی ها فخر نمی کنم به تفاوت هایم. چون هیچ معیار تعیین شده ای نمی بینم که اندازه ی خوبی و بدی چیزی را برایم روشن کند. نه فکر میکنم از کسی برترم، نه کسی را از خودم برتر میدانم. فقط فکر می کنم که هر آدمی، اندازه ی خودش آدم است، نه بیشتر نه کمتر.

* می دانم در موردِ خود حرف زدن به نظر خودخواهانه می رسد، اما این بیشتر از تعریف، یک توضیح است، اگرچی هیچ توضیحی به کسی بدهکار نیستم، اما بخاطر شادی روح بعضی ها نوشتم.

* دوست دارم حوا باشم، کسی که خودم می خواهم، کسی که خودم هستم. نه شرارتی با این نام کرده ام، نه قصدی انجام کاری از این جنس را دارم. نه کاری کرده ام که با هویت اصلی ام نتوانم، و نه حرفی گفته ام که با اسم اصلی ام گفته نتوانم. فقط اسم اصلی ام، اسمیست که پدر و مادرم انتخاب کرده اند برایم اما  این اسم را خودم.

* همین و بس.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۸:۵۵ ق.ظ     |     نظرات (۳)

من اینجا آغاز می شوم

کوله بارم سنگین، جاده طولانی،خودم خالی و دلم حیران

دو قدم راه می روم

یک کلام شعر می خوانم

گاهی آهسته خسته می شوم

مثل تو؛

آن وقت تو برایم از خستگی خدا می گویی و آفرینش جاده ها.

من ذهن جاده را هنوز نمی توانم بخوانم،

شاید رد پای عابرین خسته را می شمارد.

خزان که رد شد،

این همه برگ ها را باید من جمع کنم؟

ذهن جاده خسته خواهد شد

من ترس هایم را حرف می زدم

ایستادم!

کلمات پراکنده شدند

تو نبودی!

.و من به درخت گفتم که من تازگی ها از صمیمیت می ترسم

تو هم اگر شاعر شدی بر نگرد

اینجا هنوز بوی کتاب های تو نا آشنا اند

و ها من هنوزم صمیمیت جاده ها را اندازه می گیرم…

لیکن هنوز نیافته ام،
تو می دانی چرا؟!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۶:۴۱ ق.ظ     |     نظرات (۴)

گل یکدانه ی من!

بگذار بهار پاورچین بگذرد،

ما صدای پایش را نقاشی خواهیم کرد

تا همسایه شویم

تو فقط در چشم هایی من بمان

و من خدا را

فقط در رنگِ خوشِ صدای تو

خواهم جست.

ما جاودانه گی را دعوت خواهیم کرد

به کلبه ی خود،

آشتی خواهیم کرد با لاله

و سوسن، و یاسمن.

به آسمان لبخند تعارف خواهیم کرد؛

تا از این تنهایی کشنده بیاید بیرون.

و دوست خواهیم شد با سنگ،

که رنگ مرا به یاد تو می آورد.

آنقدر بلند خواهیم خندید

تا به آرامش دریا شوری تازه بدهیم.

هر بار که بخندی،

من رنگِ چشمهایت را در دلم قاب می کنم

تا دلم گوشه نیشینِ دردِ تو باشد، فقط!

راستی، دلت خبر شد

که یادهایم با تو به اوج می رسند؟

گویی از اول، دلم را به نام تو کرده بودند…

تو فقط بیا و دلم را رنگ آمیزی کن

*** به “رها”یم که چشمهایش صادق ترین صدای خداوند و عمیق ترین عشقهایی من است.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۰:۲۶ ق.ظ     |     نظرات (۳)

آهسته از کنارم بلند می شود، طوری که من بیدار نمی شوم. من هنوز خوابم که او به کارهایش می رسد. کامپیوترش را روشن می کند و آهسته به ترانه هایی هندی گوش می دهد. هیچ سر و صدایی نمی کند که من بیدار شوم. آفتاب به داخل اتاق می آید و هوا گرم تر می شود. من بیدار می شوم اما تنبل تر از آنم که بلند شوم. هی به این طرف و آن طرف خودم را می گردانم، اما دیگر خوابم نمی برد.

بلند می شوم، دلم تنگ است. این طرف و آن طرف راه می روم، پاک کاری می کنیم، چیزی می خوریم، او بر می گردد به کامپیوترش و من به کتاب، و من هنوز دلم تنگ است. ازم می خواهد بیرون برویم اما من می نشینم، او هی پشت سر هم به انگلیسی بهم فحش می دهد و من هیچ حرکتی نمی کنم. او دلش خوش است اما من دلم تنگ. دلخوش و دلتنگ باهم چی می توانند؟

روبروی هم می نشینیم و او بلند جیغ می زند که “زندگی همین یک بار است بیا تا می توانیم لذت ببریم”. بلند می شود و خود را آماده می کند،لباس روشنِ گلابی می پوشد، به سر و رویش می رسد. از من می خواهد برایش عکس بگیرم، چند تا عکس ازش می اندازم و می پرسم تو که همین یک بار را قرار است زندگی کنی، به چی اینقدر دلخوشی که عکس میگیری؟ وقتی که بمیری این عکس هایت چی به دردت می خورد؟ برای کسی اینقدر مهم خواهی بود که عکس هایت برای شان باقی بماند؟ اگر برای خودت است چرا همین لحظه را زندگی نمی کنی؟ که این لحظه را برای لحظات بعدی برای خودت میخواهی ثبت کنی؟ به طرفم می بیند و کلاهش را بر میدارد و چیزی نمی گوید. چند عکس دیگر می اندازیم. ازم می خواهد برویم بیرون، اما من حرکتی نمی کنم و می افتم روی زمین. دوباره بهم فحش می دهد و من سرم را پشت کتاب قایم می کنم.

باز رو به روی هم می نیشینیم، و من دلم هنوز تنگ است، نمی دانم چی شده، اما می خواهم گریه کنم. هی پشت بهانه می گردم که گریه کنم. انگار اشکهایم عجله دارند برای پرواز. از صبح که بلند شده بودم دلم می خواست گریه کنم، گاهی چقدر بی دلیل دلتنگ می شود آدم. او ترانه ی هندی را به آواز بلند گذاشته و می رقصد، و من همچنان افتاده ام، چنان سنگین ام که انگار خودم را بلند کرده نمی توانم. طرف خودم می بینم، چقدر وقت است که همیشه سیاه پوشیده ام، هرچی خریده ام سیاه بوده، و به این فکر می کنم که چرا مثل سابق در بین لباس هایم هیچ رنگِ شاد کننده نیست، و من همیشه بین سیاه می لغزم؟ شاید می خواهم رگ هایم را که پر اند از درد پنهان کنم پشت سیاهی پیراهن بلندم، از چشم نا محرمانی که احساسم را دریدند. او به طرفم می بیند و لبخند می زند، و قطره هایی بزرگ اشک روی گونه هایم می لغزند.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۰:۲۴ ب.ظ     |     نظرات (۲)

امروز چشم هایم را بسته بودم،

به یادم آمد روزهایی را

که احساساتم را

و خودم را

از دست دادم.

گناهی بس عظیم،

سادگی من بود

که از مادرم به ارث برده بودم.

مردانگی پدرم،

شرمنده ی زنانگی مادرم بود

وقتی که پدرم دست به بکارت زن چهارم شد،

مادر من به زنانگی خود یقین پیدا کرد.

و من هم ایمان آوردم

به تاریکی

زمانی که عشق مادرم را در چشم هایش خشکانده بودند

و او را که هنوز باید بازی می کرد

به وظیفه ی مادری برگزیدند

و من بیزار شدم از تو؛

که احساساتم را جوانمرگ کردی

دهان بویناک ات باز شد

ترسیدم

و

پناه بردم به تاریکی

از تو

و از هرچی مثل توست.

اما….

دیگر نه.

حالا

چشم هایم را به کجا بگذارم

که امن باشند؟

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۵:۴۹ ق.ظ     |     نظرات (۷)

بهار شده، و قاصدک ها دوباره پیام هایی صمیمیت می برند هر طرف، سلام عشقی، بوسه ی عاشقی، …شاید گاهی دلتنگی کسی را. اگر هیچ وقت عاشق نباشم، قاصدکی که می بینم دوباره هوای عشقِ ساده ی به سرم می زند، و دوست دارم خودخواهانه فکر کنم کسی برایم پیامی فرستاده، که نمی خواهم بدانم چی گفته، همین که فرستاده و هوایی عشقی را در دلم روشن می کند، برایم کافیست. امروز قاصدک های زیادی آمده بودند، و من یاد زمانی افتادم که به همین قاصدک ها چقدر عشق می ورزیدم. وقتی که خیلی ساده بود زندگی، خوب بود عاشق شدن، و فقط یک نگاه عشق را زنده نگه می داشت. یاد دورانِ نوجوانی افتادم که عاشق شدن زندگی را آفتابی می کرد، نه مثل حالا که از هر چی عشق و علاقه ست فراری ام…

هر روز ساعت شش صبح کلاس می رفتم، که از خانه با سرعت قدم زدن من نیم ساعت فاصله داشت. خانه ی دو منزله ی سر راهم بود، و پرده ی سفیدی به پنجره ی اش آویخته، و کسی که هر صبح گوشه اش را پس می زد و پشت پنجره می ایستاد. نمی دانم بخاطر چی هر روز پشت پنجره بود، مرا می دید یا نه، اما من هر روز می دیدمش. همین که از دور می دیدم هیکل مردانه اش دم پنجره است، سرم را پایین می انداختم و به سرعت می گذشتم. انگار بودنش پشت پنجره کافی بود، که حتی نیازی به دیدن نبود، آنقدر هویدا بود که میشد حسش کرد.

این قصه هر روز تکرار می شد، برای سه سال، من هر روز از پیش خانه ی شان می گذشتم، و او در طبقه ی دوم از عین اتاق، پرده ی سفید را بالا می زد و پشت پنجره ی بسته می ایستاد، و شاید مرا نگاه می کرد.  سن او خیلی بزرگتر از من بود، شاید حدود ده سال. اما نمی دانم چرا، دوست داشتم وقتی که من میگذشتم او همیشه پشت پنجره باشد، حتی اگر بخاطر من نبود، و حتی اگر من نمی توانستم بیبینمش.

نبودنش دلتنگ و نگرانم می کرد مثل صبحی که نزدیک خانه ی شان رسیدم، دیدم پشت پنجره نیست. از پیش خانه ی شان که گذشتم، سرم را پایین انداختم و به راه خود ادامه دادم. ناگهان کسی با فاصله ی یک متری با من قرار گرفت و من جا خوردم، سرم را بلند کردم، سلام کرد، و دل من پایین ریخت. حرارتی در صورتم احساس کردم و هوا برای نفس کشیدن کم آوردم. بدون حتی کلمه ی سرم را پایین انداختم و به راه خود ادامه دادم. اما تمام روز صدای سلام کردنش در گوشم بود، مثل خاطره ی شیرین یک خوشبختی.

سه سال بعد ، ما از آن محله کوچ کردیم، دیگر راه من جدا شد. و به ندرت همدیگر را می دیدیم. که گاهی اگر می دیدیم همچنان قواعد بازی همان بود؛ او به طرف من می دید و من سرم را پایین می انداختم و از پهلوی همدیگر رد می شدیم.

…بعد، من صنف هایی بالاتر رفتم، روز به روز مصروفیتم زیاد شد، او هم دیگر سر راه من سبز نشد. اما هر جایی قاصدکی می دیدم، فکر می کردم او فرستاده، قاصدک را می بوسیدم، و دوباره با پیامی برایش می فرستادم. نمی دانم آیا او هرگز آن قاصدک ها را می گرفت یا نه، اما من همیشه برایش سلامِ فرستاده ام.

حالا دلم برای روز هایی سادگیِ زندگی تنگ می شود. می خواهم بر گردم به روزهایی که فقط یک نگاه، برای خوشبختی کافی بود، حتی بودن کسی در دنیا دلیل عشق ورزیدن بود. حتی اگر در سه سال فقط یک کلمه حرف زده باشیم. روزهایی که یک سلام دل را می لرزاند و اندازه ی عشق کسی را می گفت. نه مثل حالا که از هر کی سلامی داد دنبال مار آستینش می گردیم، و کسی عشقش را فریاد بکشد هم باور مان نمی شود که او راست می گوید.

می خواهم دوباره صنف هفت مکتب شوم، و هر روز ساعت شش از پیش خانه ی شان بگذرم، و او گوشه ی پرده را بالا زده، پشت پنجره ایستاده باشد و مرا بیبیند، حتی اگر بازهم تمام وقت سرم را بلند نکنم. حتی اگر اینبار بیشتر از سه سال طول بکشد و ما بیشتر از یک کلمه چیزی نگوییم. دلم می خواهد تمام قاصدک هایی دنیا را جمع کرده برایش یک بغل سلام بفرستم، یک بغل صمیمیت، به رنگ روزهایی سادگی.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۲:۵۲ ق.ظ     |     نظرات (۲)

در جایی خوانده بودم که اولین برخورد و اولین دیدار برای آدمها خیلی مهم است، تاثیری که در این اولین برخورد، آدمها روی ما می گذارند خیلی عمیق نقش دارد در قضاوت های بعدی؛ اگر این رابطه ادامه پیدا کند یا نه. اگر در سطح کلی تر در نظر گرفته شود، وقتی اولین برخوردی با آدمی از یک کشور یا فرهنگ که قبلن کسی را ندیده بودیم، داشته باشیم، و این برخورد تاثیر خوب بگذارد روی ما، ما بعد از آن در رابطه هایی بیشتر با آنها، در کل، احساس خوبی خواهیم داشت. مثلن اگر یک چینایی را برای اولین بار بیبینیم و او آدم خوش برخورد و صمیمی باشد، اگر بعدن چینایی دیگری بیبینیم یا نه، تصویر شان در ذهن ما تصویر صمیمی شکل گرفته؛ البته که بر عکس این هم اگر اتفاق بیافتد، عین حکم جاری است.

و در موارد جزیی تر، فکر می کنم این موضوع در زندگی روزمره و قضاوت هایی ما در مورد اشخاص مختلف، مخصوصن جنس مخالف، تاثیر خیلی زیادی دارد. اینکه ما اولین تصویر یک زن در ذهن ما چی است، از کجا شکل گرفته، دارای کدام خصوصیات، همچنان تصویر یک مرد در ذهن ما چطور شکل گرفته، با کدام خصوصیات،….؛ با این تصاویر است که دیگران را مورد قضاود قرار می دهیم. اغلب بر اساس این تصویر ها با دیگران رابطه بر قرار می کنیم، و می دانیم که از کی خوش ما می آید، و از کی نه. چیزی مهمی که من از کتاب فروید که پارسال برای کلاس فلسفه خواندیم یادم می آید، این است که اولین تصویر یک زن در ذهن آدمها تصویر مادر شان است، و اولین تصویر یک مرد، تصویر پدر شان، البته اگر داشته باشند؛ که حرف خیلی ساده و قابل فهمی است.

حالا ما می مانیم و این تصویر هایی که پدر و مادر ما، از روز اول در ذهن ما کاشته اند. منم مثل همه، اولین تصویری که در ذهنم از یک مرد دارم تصویر پدرم است؛ اگرچی حالا در نظراتم تعدیلات آورده ام. اما باز هم، با وجود دیدن هزاران مرد دیگر بعد از آن در زندگی، هرکسی به خصوصیاتی که پدرم به عنوان یک مرد در ذهنم جا گذاشته نزدیکتر بود، در ذهن من مرد تر بود. مرد در ذهن من، کسی که قدش بلند است، موهایش را یک طرف می زند ( مردی که اینطور نمی کرد به نظرم کمتر مرد می آمد)، قوی است و کمتر ابراز احساسات می کند، و همیشه دستور می دهد، و باید ازش ترسید. باید عرض کنم که حالا دیگر اینطوری نیست، البته که تصویر پدرم هنوز همان تصویرست، و هیچ از مردی اش برایم کم نشده، اما مردی که گریه کند و ابراز احساسات کند، به نظرم کمتر مرد نیست، و مردی که خشن نباشد به نظرم مردی بهتری است. حالا فکر می کنم مردی که موهایش را حتی از وسط شق کند، هم همانقدر مرد بوده می تواند!  در دستور دادن مردها که چی عرض کنم، اصلن دیگر مردی که دستور بدهد در ذهنم مرد نیست هاهاهاها

گذشته از اینها، اولین تصویر یک زن در ذهن خیلی هایی دیگر هم تصویر مادر شان است؛ که مهربان است، صبور است، از خود گذر است، فدا کار است، و هر کاری بتواند برای پسرش انجام می دهد، برای خوشی او از خوشی خود می گذرد، بخاطرش دردها متحمل می شود، و بدون انتظاری، دوستش دارد، خیلی زیاد. نمی گویم همه ی مادر ها اینطوری اند، اما این تصویر کلی مادر است، که شک ندارم اغلب مادر ها همینطورند. البته بعضی ها فکر می کنند یک مادر باید اینطوری باشد، و هر طور دیگری باشد، مادر نیست، که به نظر من قضاوت ظالمانه است. اصلن اینکه برای کسی معیار و قید بگذاریم که تو در این حد، اینطور باش و اینطور نباش، ارزش انسانی کسی را پایین می آوریم.

کمی صبر کنید عرض کنم که من با این تصویر اصلن مشکلی ندارم. طرفدار محبت و فداکاری مادرها هستم، اما یک عرض کوچک هست اینجا که باید بگویم. و آن اینکه این تصویر اولین زن، که اینقدر فداکار است، بعضی ها را به این اشتباه می اندازد که از هر زنی همین انتظار را داشته باشند؛ که مهربان باشد، از خود گذر باشد، و بدونِ هیچ انتظاری دوستش داشته باشد و بدتر از از همه که در هر حال مواظبش باشد. به نظر من این، ریشه ی تمام مشکلاتی است که ما در روابط اجتماعی خود داریم. یک مرد چون تصویری مهربان و از خود گذر از زن دارد، توقع دارد همه زنهایی دیگر هم مهربان و از خودگذر باشند، و بدون هیچگونه انتظاری دوستش داشته باشند، که عملن می بینیم که امکان ندارد. آدمها تا در رابطه ی منفعت خود را نبینند، پا پیش نمی گذارند، و باید برای کسی مفید باشی تا در رابطه باقی بمانی، وباید کسی را دوست داشته باشی تا کسی دوستت داشته باشد. البته این حرف من نیست، حرفیست که منطق همه حکم می کند، و بر همین اساس است که روابط اجتماعی ما شکل می گیرد.

موضوع مهم اینجاست که این توقع فقط در حد توقع و خواهش باقی نمی ماند، مردمانی قویی هستند که اگر طوری دیگری به این چیز ها دست یافته نتوانستند، به گفته ی پدر کلانم نر واری، به زور بدست می آورند. و این بخش قابل لمسِ زندگی هر زن در جامعه ی مثل افغانستان است، که به زور به محبت ورزیدن و فداکاری مجبور می شوند. اگر زنی طبق این معیار آنها رفتار نکند، و جسمن بهش دسترسی داشته باشند، که معلوم است، شاهکار شان را از خود بروز می دهند؛ اما اگر دسترسی نداشته باشند، به بدنام کردن او و وارد کردن فشار هایی روانی دست می زنند. هر دوی این تاکتیک، در رابطه هایی ما امروز، به طور شرم آوری قابل مشاهده است، چی رابطه ی زن و شوهر است، یا دوست دختر و دوست پسر که این روز ها تازه رواج یافته.

اما می ماند نظرِ من! باید بگویم که :کسی که دنبال محبت در دیگران می گردد جنسِ ضعیفی است؛ کسی که نیاز به محبت دارد و نمی تواند محبت کسی را جلب کند، جنسِ ضعیفی است؛ کسی که دست به هر نوع توطئه می زند تا محبت کسی را بدست بیاورد، جنسِ ضعیفی است؛ کسی که دیگران در موردش فکر کنند حتی ارزش دوست داشته شدن را ندارد، جنسِ ضعیفی است؛ کسی که نتواند هر کسی را به جای خودش(طوری که هست) بپذیرد، جنسِ ضعیفی است؛ کسی که از همه انتظار فدا کاری در حق خود را دارد، جنسِ ضعیفی است؛ کسی که به هر دلیلی دست به خشونت می زند، جنسِ ضعیفی است؛ کسی بخاطرِ که خودش ضعیف است دیگران را رشد کردن نمی گذارد، جنسِ ضعیفی است؛ …..(این لیست را شما ادامه بدهید، من خسته شدم).

جنسِ ضعیف، زن و مرد ندارد، هر کسی که خودش نبود، ضعیف است! ( فکر می کنم اینطوری بهتر میشه گفت: جنسِ ضعیف زن و مرد ندارد، هر کسی که قوی نبود، ضعیف است هاهاهاها)

 

 

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۳:۱۳ ب.ظ     |     نظرات (۷)

مهربان؛

خبر شدی؟

این روز ها دلم برای رنگ چشمهای تو چقدر تنگ می شود؟

برای بوی خنده ات؟

برای روز هایی سبزِ با همی

عشقِ نابِ آدمی،

برای فصل گرم زندگی….

نازی،

هوا بیار،

بروی گونه های من ببار

بدون تو، همیشه من کلافه ام،

دلم برای بوسه هایی توست که می تپد.

مرا به خود بخوان،

برای من بگو

از عشق، که زیسته ای

برای من بخوان، ترانه های زرد عاشقی

برای من سروده ای…؟

به گوش من بگو،

……………………

نگفتی آخرش ولی،

به زیر چادر خدا،

همیشه سبز گشته ای؟

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۲:۳۲ ب.ظ     |     نظرات (۱)

چقدر سبز می اندیشد،

خدا!

سفر یک پرنده را

چه سبز می اندیشد،

شکست پلک هایش را.

صبح آرام و سپید،

و شب صدای دریا را از دور می اندیشد

در لحظه های تنهایی اش

دست های یک درخت را،

و صحرای ثابت که با وزش باد تغیر نکرد.

پرنده سالهاست

سرود یک مرگ را میان دو صدای پوچ می خواند

سالهاست خسته تر از واژه ی سفر است.

دلتنگ تر از کوچه های خاکی شهر من….

منتظر یک مرگ،

مرگ آرام؛

شاید هم سبز.

بیا غریبانه ترین سرود را برایش در لحظه های

بارانی چشمانش بخوانیم.

بیا که شاید او دلتنگ تر از من و توست.

اما پشت پلک های من و تو را چی سبز می اندیشد.

بیا برایش یک درخت بیاندیشیم.

دو مرگ سبز میان دو صدای خسته خواهد

آویخت…

 

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۶:۳۶ ق.ظ     |     نظرات (۳)

* وقتی که از بین تمام شاگردان و معلم ها در مکتب، من تنها کسی بودم که انترنت استفاده می کردم، برایم گفته بود که “دختری که پشت انترنت بشیند، “دختر” نیست. “و من تنها نا دخترِ زمانم بودم. نمی دانم حالا دلیل دختر نبودنم را چی جار می زنند؛ چون اکثریت در انترنت چکر می زنند.

*  گفته بود که “بهترین زن برای ازدواج زنی است که گذشته ی خوب داشته باشد، و بهترین مرد برای ازدواج مردی است که آینده ی خوب داشته باشد.” و من هنوز حیرانم از خود چی عکس العملی نشان بدهم در مقابل جمله ی که اینقدر عالمانه بیان شده. و شرط می بندم این تنها تراوشات عالمانه ی یک ذهن عالی نیست، بلکه همه ی گوسفند ها بر این باور اند. نمی دانم معیار خوب تا کجاست؟ چون من یکی هر کاری در زندگی کرده ام، بد به حساب آمده، اما هنوز که هنوز است نمی دانم بر اساس کدام معیار قضاوت می شود این همه خوب و بد. گاهی فکر می کنم وقتی باور بر این است که “زن خوب” کسی است که در زندگی کاری نکرده باشد، چی انتظاری از زن ها می رود که هنوز دستی در تعریف معیار ها ندارند؟

* وقت هایی که حتی اگر از دلتنگی گریه می کردم، برایم می گفت ” دختر اگر گریه کند، و بگوید دلش تنگ است، دلش شوهر می طلبد”. و من اینطور حتی از دلتنگی و گریه که بهترین نعمت می شمردمش گاهی، رسمن منع شدم، چون اگر من شوهر هم بخواهم چیزی “بدی” است.در حالیکه همین خودِ او است که وقتی دل پسرش زن می خواست، طوری کلاهش را کج گذاشته بود که انگار…

وقتی من کاری کنم، بد هستم. تو هر کاری کنی، معیار خوبی قرار می گیرد. راه جهنم کجاست؟

 

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۲:۱۴ ب.ظ     |     نظرات (۲)

نازنینم

من اگر بودم بخند،

تو را خدا ،اگر نبودم هم بخند!

گاهی که قدم می زنی اطرافت را هم بیبین،

شاید در بین تکسی

در راه دفتر و خانه،

خوابم برده باشد.

یادت بماند، من باشم یا نه؛

تو دنبالم بگرد

من در جایی گم شده ام.

اینجا دیگر نصف شب شده،

باید دندان هایم را بُرس کنم.

اگر مرا جایی پیدا کردی

برایم بفرست.

گاهی خیلی تنهایم…

راستی

تو امروز کجا میروی؟

در راه ات سلام مرا هم به خدا برسان!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۱:۲۱ ب.ظ     |     نظرات (۲)

 

سال قبل یکی از اولین کلاس هایم در دانشگاه یک کلاس الهیات بود، Christianity and Stewardship، خداییش موضوعات زیادی یاد گرفتم. در کنار سه کتابی که برای کلاس خواندیم، نظریاتی که هر هفته می نوشتیم، مقاله هایی که در آخر هر کتاب می نوشتیم، بحث هایی که در کلاس داشتیم، یک کار عملی هم کردیم که برای من مثل همه موضوعات کلاس تازگی خاص داشت.چون موضوع کلاس روی برخورد مسیحی ها با فقرا بود، هر روزه در کلاس سرو صدای بحث بالا بود، همه از تجربه هایی شخصی خود می گفتند.

کار عملی ما هم فهمیدن یک گدا بود،وقتی دست به سوی دیگری دراز می کند، چی احساسی دارد. یک هفته وقت داشتیم برای این کار، منم برنامه ریختم.

زمستان به شدت سرد، برف بود و سرمای سوزناک جهنمی. چهار ساعت و پانزده دقیقه راه رفتم، و با برف ها بازی کردم. لباس ها و دستکش هایم تقریبن تر شده بودند، و با هوای سرد یکجا شده داشتند از حال می بردندم. با شدتی که سرما صورتم را می سوزاند، بارها به خودم و به استادم نفرین فرستادم. اما افتان و خیزان به راه رفتن ادامه دادم. بعد از دست شستن از زندگی ام، به رستورانتی رسیدم که آتشش روشن بود. رفتم خودم را کمی گرم کردم، اگرچی لباس هایم همه خشک نشدند.

بعد از آب شدن یخ هایم، بوی گرم غذا تحریکم کرد. هیچ چیزی با خود نداشتم و از دیروز صبح که چیزی نخورده بودم تا خودم را در مذیقه قرار داده باشم.هر طرف می دیدم مردم دو نفر، و چند نفر اطراف میز ها نشسته اند و غذا میخورند. یک باره غذا چیزی نا آشنا و به شدت خواستنی به نظرم آمد. اما اگر کسی نمی دانست، من که می دانستم هیچ پولی با خود ندارم؛ شدت سرما و گرسنگی باهم یکجا شدند و تصمیم از پا در آوردنم را محکم تر گرفتند. منم هی به میز ها دیدم، به سمتی که پول می گرفتند و غذا می دادند، دیدم؛ و خودم را تصور کردم که از آنجا غذای گرم میگیرم.

بهترین موقعیت پیش آمده بود برای گدایی، برای خودِ حس گدایی. تصمیم گرفتم از پیر زن و پیر مردی که آن طرف تر نشسته اند کمی غذای گرم بخواهم یا کمی پول بدهند که غذا بگیرم. نشد. سه دختر همسن و سال من باهم می گفتند و می خندیدند، خواستم با آنها شریک شوم، و همراه شان غذا بخورم. بازهم نشد. مادری میانسالی با دختر جوانش کنار من خودشان را به آتیش نزدیک کرده بودند تا گرم تر شوند، و همزمان غذا میخوردند و در مورد کسی حرف میزدند. به خودم فشار آوردم چیزی بپرسم ازشان. آما بازهم نشد. برای مدتی همینطور ادامه داشت، اما از بین هفتاد الی هشتاد میز، جرات حرف زدن با هیچ کسی را نکردم.

خودم را به آتیش نزدیک تر کردم، نم لباسهایم حالم را به هم زد. اما گرم شده بودم. یک ساعت بیشتر کنار آتش ماندم، رستورانت هی پر و خالی میشد، گروهی از مردم می رفت، گروهی دیگری به جای شان می آمد. بوی غذای گرم هم عذاب آور شده بود؛ برای من که از دو روز گرسنه بودم، و با حدود پنج ساعت راه رفتن در برف و سرما دیگر سر زندگی خود حساب نمی کردم. ساعت نه و نیم شب شد، رستورانت همچنان گرم و پر جوش بود. من راه افتادم به طرف آلونک خودم. بعد از مدتی دوباره خودم را دیگر حس نکردم، کرختِ کرخت شدم.

نمی دانم چند ساعت راه رفتم در تاریکی و برف. به ساختمان که نزدیک شدم گرمی اتاق یادم آمد، تندتر قدم بر داشتم. اتاق که رسیدم ساعت زنگی ام چهار صبح بود، و من حتی حال لباس عوض کردن  نداشتم. گرمی اتاق، یک گیلاس چای عطر دار، و کمی از غذای روز قبل حالم را بهتر کرد. حتی زحمت فکر کردن را هم به خودم ندادم، و افتادم روی تخت.

همینطور خواب بودم که کسی دروازه ی اتاقم را زد. بلند شدم و باز کردم. وای خدا نه، پروفسور اقتصادم بود. سلام کرده، بغلش کردم با لهجه ی ایرانی اش گفت کجایی تو دختر، سه روز است سر کلاس نیستی، ایمیل جواب نمی دهی، تلفونت خاموش است، دوستانت هم کسی ازت خبری نداشت، به کسی هم چیزی نگفته ای.

تازه کم کم یادم آمد، ساعت را دیدم، دو بعد از ظهر، پرسیدم چند شنبه است مگه؟ گفت چهار شنبه. قلبم میخواست جا به جا از حرکت ایستاد شود. سه روز تمام خوابیده بودم، بدون حتی تکانی. یادم آمد چی بلایی سر خودم آورده بودم. برای پروفسور قصه کردم و او از تعجب نمی فهمید چی بگوید. منم نمی دانستم چی بگویم.

از پنجره بیرون را دیدم، همه جا سفید بود، حتی شاخه هایی درختان، به جز دیوار هایی خشتی دانشگاه که ترکیب قشنگی با برف درست کرده بودند. صحن دانشگاه به نظرم بهشت رسید، پرده را بالا زدم. کمی که راه رفتم، متوجه شدم که پاهایم به شدت درد می کنند، راه رفتن مشکل بود.

سه روز تمام کلاس هایم را از دست داده بودم، تمام بدنم زده و زخمی بود، سرم گیج میرفت و تازه احساس گرسنگی کردم. به اتفاق پروفسور شاهینپور رفتیم کافه ی دانشگاه و غذا خوردیم. قضیه را برایش مفصل گفتم و او خندید و نصیحت کرد  که دیگر از این غلط ها نکنم. گفتم چشم.

ساعت نه صبح پنج شنبه خودم را با صد مشکل به کلاس الهیات رساندم. کسی چیزی نگفت، منم طبق معمول سر جای همیشگی خود نشستم. بعد از چند دقیقه بحث دوباره بالا کشید، و هر کس از تجربه های خودش گفت. منم گفتم که در درونِ من چیزی بیشتر از حس زنده ماندن بود که اجازه نداد گدایی کنم. گفتم منِ گدا نتوانست دست به سوی کسی دراز کند، منِ گدا نتوانست زنده ماندن را بر غرور خود ترجیح دهد، منِ گدا نتوانست جوابی برای خودش پیدا کند، منِ گدا نتوانست گدایی خوبی شود؛ منِ گدا، گدای ناکام از آب در آمد.

از آن وقت به بعد، هر گدایی می بینم پر میشوم از سوال؛ که او به خودش چی جوابی یافته که من نتوانستم، در آیینه طرف خودش چطوری می بیند، ظاهرن که زنده ماندن را بر چیز هایی دیگر ترجیح داده، اما میخواهم بدانم با خودش چی کرده. پرم از سوال، پرم از تعجب، پرم از شگفت زدگی، وقتی گدایی می بینم که موفق است در کارش.

 

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۷:۳۵ ق.ظ     |     نظرات (۳)

 

یادم می آید کسی گفته بود “وقتی زبانی را یاد میگیریم که موسیقی اش(فکر کنم منظورش ترانه هایش بود) را فهمیده بتوانیم.” من میخواهم برایش بگویم که ما وقتی می توانیم بگوییم زبانی را یاد گرفته ایم که بتوانیم در آن زبان بذله گویی هایی را که در زبان خود مان می کنیم، ادامه بدهیم. خوب، من فکر میکنم موسیقی و ترانه ها بخشی از هنر هایی هست که فهمیدن شان زیاد حیاتی نیستند(البته که مهم هستند)، فقط بودن شان برای مان کافیست. و اینکه حتی در زبان خود هم ما اکثرن ترانه ها  وموسیقی هایش را نمی فهمیم. اما شوخی هایی زبانی جز چیزهای روزمره هست، که حد اقل برای من خیلی مهم اند. تازه که آمده بودم اینجا اکثرن شوخی هایی که مردم می کردند را  درست نمی فهمیدم، در نتیجه کمتر می خندیدم و کمتر شاد بودم. اما این زیاد غم انگیز نبود، بخش غم انگیزتر از این نیز وجود داشت؛ و آن اینکه خودم شوخی ها و متلک هایی را که در زبان خودم به خروار بلد بودم، اینجا نمی توانستم ادامه بدهم. نه چیزی مستقیم ترجمه می شد، نه معادل آن را می فهمیدم، نه هم چیزی که برای این زبان و این فرهنگ آشنا باشد و از متن خودش باشد، و برای این مردم قابل فهم و خنده ،می دانستم. غبطه می خوردم به روز هایی که حتی معلم هایم از دست متلک گفتن ها و شوخی هایم در امان نبودند.

البته می دانیم که زبان بخش جدایی ناپذیر فرهنگهاست و هیچ زبانی بدون دانستن فرهنگِ زمینه اش درست یاد گرفته نمی شود. یادم می آید که در کنار نفهمیدن شوخی هایی دوستان ام، هیچ برنامه ی تلویزونی را هم درست نمی فهمیدم. اگرچی در خانه هم زیاد تلویزیون نمی دیدم و وقتی می دیدم اکثرن برنامه هایی طنز بود، ولی اینجا همان کار را نیز نتوانستم ادامه بدهم. و حالا خیلی خوب می دانم که این فرهنگ و مردم است که به مرور زمان زبان را تغییر میدهند یا نگه اش می دارند. و به راستی چقدر سرم گیچ می رود از پیچیدگی هایی زبان، فرهنگ، مردم، و زمان. که همدیگر را چقدر دست کاری می کنند و چقدر پشتیبان همدیگر باقی می مانند.

گذشته از این ها، بگذار چیزی برایت بگویم. دوستی دارم که چند سال قبل اینجا آمده بود، وقتی از نا توانی ادامه ی شوخی هایم برایش نالیدم، و از اینکه نمی توانم بذله گویی کنم در این زبان جدید احساس معیوبیت می کنم، برایم خاطره ی از خودش را تعریف کرد، که گاهی یادم می آید و دلم آرام میگیرد که حد اقل من اینطور خودم را ضایع نکرده ام هنوز. دوست ام آدم شوخی نیست، در عوض تا بخواهی خوش تیپ است و برعکس من به سر و وضع خود حسابی رسیدگی می کند. یک روز هم که با هنرمندی خودش را آراسته بوده، رفته مکتب. اینجا هم که حرف در دل کسی گیر نمی کند، اگر حرفی داشته باشند خود را به آب و آتیش می زنندتا بگویند. کسی نزدیک دوست ام می آید و برایش میگوید که “You look cool”. دوست ام هم نامردی نکرده برایش می گوید “Oh, No, I’m hot”. البته زمستان بوده و هوا سرد.

….و من، کسی که حاضر جوابی و متلک هایم تنها کاری بود که خوب بلد بودم، اینجا هنوز درست نمی توانم شوخی کنم. اگرچی از پارسال روند رو به رشد امیدوار کننده ی داشته ام، باز هم راه درازی در پیش است تا بتوانم جوابی برای حرفهایی اینها داشته باشم که خودم احساس رضایت کنم از گفتن شان.

……….گاهی چقدر فجیع برای خودم که خیلی شاد بودم دلم تنگ می شود، مثل همین حالا….یاد خود شادم بخیر!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۹:۳۹ ق.ظ     |     نظرات (۴)

و اینک من تاریکی را  دوست می دارم

ولی از آن لحظه چیزی به جز واژه ی هجوم به یاد نمی آورم

اری، هجوم……….

در ان زمان که تو خواستی به آنها نور دهی تا خود رابیبینند

اما نه

در آن هجوم آنها نور را بردند

تا دیگران را بیبینند

اری، دیگری را، نه خود را

پس از آن دیگران را سخت تفسیر کردند،

و شاید مرا هم؛

سالها گذشت، آنها دیگر خود را ندیدند.

بعد از آن آنقدر بالایم نور پاشیدند که

دیگر خود را ندیدم

و این تجربه یست ، غم انگیز!!

لیکن میان این تجربه ی غم انگیز،

من در یافتم که ادامه ی گامهایی آن “دخترکی ام که سالها قبل غبار دل آسمان را میان سبدش برد”

یادم باید باشد تو برایم گفتی:

که ادامه ی صدای گامهای او منم

وتا به امروز دیگر نور عادلانه نیست!

در این میان کسی میان فریاد های سکوتش میگوید:

که “نور کابوسیست که صمیمیت تاریکی را از من می رباید”

و اینک من این را نیز زمزمه خواهم کرد

که تاریکی را دوست می دارم…….

تا باشد که ننگ آن قرن هجوم را پنهان کنم!

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۴:۲۵ ق.ظ     |     نظرات (۵)

تقدیم به تمام دخترانم!

من اینجا غریبم،اما از وقتی یادم می آید همه جا همینطور بوده ام.هیچ جایی احساس امنیت نکرده ام. یادم رفته از کدام شهرم…به کجا به دنیا آمدم….به کجا وابسته ام….ونمی دانم به کجا خواهم مرد.اما شهری که در آن زندگی می کنم شهر غریبیست. اینجا اگر کسی، کسی را دوست داشت فقط در کلمات است. و پشت هر دوستت دارم گفتن، لبخند هایی وحشتناکی نهفته است؛ از جنس هجوم بر آرامش یک کودک، قطع امتداد نگاه هایی یک مادر. اینجا انسانیت بستگی دارد به اندازه ی چشم و دماغ آدمها؛ هرکی سهمش بیش، فهمش بیشتر! در شهر من دل فقط لخته ی خون است، نه منزل دوست. و من در این شهر یک آسمان دلم میگیرد.

من اینجا دلم میگیرد، از این همه لبخند ساختگی. از این همه روز هایی خاکستری و شبهایی بی ستاره. از این همه مردم خوب که بدی در صد کیلومتری شان هم گذر نکرده است! اینجا خدا، خداست، و شیطان دشمنش! همه چیز سر جای خودش است بجز این دل صاحب مرده ی من. اینجا همه عفت کلام دارند، کسی دنبال عفت عمل نیست، همه میدانندکه خدا بخشنده ست. همه چیز طبق قوانین خدا پیش می رود، بدون شک خدا قادر است. بر کسی ظلم نمی شود، میدانم، خدا رحیم است. حق کسی خورده نمی شود، خدا عادل است. آزادی کسی سلب نشده و همه مطمئن اند که نخواهد شد؛ چون قانون خدا حکم می راند، خدا بصیر است. اینجا همه به حق خود می رسند، اینجا همه قانون خدا را پیاده می کنند؛ و خدا بیشک که تواناست. کسی از نظرش دور نمی ماند؛ خدا بیناست. اما من دیده ام در شهری که قانون خدا حاکم است حق خواستن جرم سنگینی است، خصوصن اگر ضعیف تر باشی! باید منتظر باشی که دیگران سیر شوند؛ اما من شاهدم، اینها هرگز سیر نمی شوند!

شهر من ساکت است، هیچ صدایی محبتی از آن بلند نمی شود. و من چقدر خسته ام از این سکوت کم عمق. دلم می خواهد شهری پر سرو صدایی می داشتم. صدای پای اسپ در آن می بود. از هر گوشه اش صدای خنده ی کودکان می آمد، صدایی مادرانی که بچه های شان را راه رفتن یاد میدهند. دلم میخواهد در شهرم صدای گفتگو بلند بود. دلم میخواهد در شهرم صدای پیاده رفتن در زیر باران بیشتر شنیده میشد. دلم میخواهد صدای آب شفاف تر شنیده می شد اینجا. دلم میخواهد این کوه ها عظمت شان را سکوت نمی کردند. دلم میخواهد آفتاب شهر من چهره ی شادتر داشت. دلم میخواهد برخی تصویر ها را بار بار میدیدم. تصویر مادری که دست کودکش را گرفته، تصویر دختری که بدون ترس دنبال خودش میگردد، تصویر پسری که بدون هرزه گی موفق و شاد است، تصویر مردی که سرش به زندگی خودش باشد. اما کمبود این تصویر ها، چقدر دلم را نازک می کند و خاکی.

همه چیز در شهر من معلوم است، فقط بخش مجهولش زنانش است. زنان شهر من به مردان شان اعتماد دارند، و میدانند اگر از خانه بیرون نشوند هم کسی دنیا را خراب نمی کند. و  دنیایی ما چی آباد است! چی آرام است شهر من! کسی کسی را نمی خورد، کسی کسی را نمی زند. همه در “برادری” زندگی می کنند. و در برادری جایی برای زنها نیست. اما در شهر من زنها از جایگاه خاصی برخورداند، مثل دسته ی گل در جایی امن نگهداری میشوند. از احترام زیاد است که در شهر من هیچ زنی اجازه ندارد “زن” باشد. ولی من دیده ام “زن بودن” جرم بزرگیست، وقتی طبق معیار زنانگی خود حرکت کنی. وقتی زن بودن من فقط در تظاهر و چند کلمه ی دروغین خلاصه میشود، من دلم سخت میگیرد از این شهر، از این دیار؛ که وادار به سکوتم می کند.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۳:۲۲ ب.ظ     |     نظرات (۵)

* ما خیلی وقت هاست قدر چیزی را نمی دانیم؛ اما وقتی از دستش دادیم به یادش داد و بیداد می کنیم و حرص می خوریم. کودکی برای خیلی ها دورانی طلایی است که همینطور می گذرد. وقتی کودک هستیم، نمی فهمیم، وقتی بزرگ شدیم حسرت برگشتن به دوران کودکی غوره ی دردل ما می شود. نمی دانم، شاید دلایل روان شناسانه ی کافی برای توجیه این حسرت باشد که همه بدانند. اما من، فکر می کنم  گاهی گریز از مسولیت است که می خواهیم به آن دوران برگردیم؛ اگر نه وقتی کودک هستیم همیشه منتظر هستیم بزرگ شویم تا خیلی کارهایی را که می خواهیم انجام بدهیم بتوانیم انجام دهیم.(اکثرن که بزرگ شدیم هم نمی توانیم، اما نمی دانیم خوب)  به نظر من مسولیت به نحوی اسارت است، با وجود بیرون رنگ رنگی اش و جذابش، ما از دستش فراری هم هستیم. کم اش خوشایند است، اما بدی اینجاست که خیلی زیاد می شود گاهی. آنوقت است که دل آدم برای برگشتن به کودکی اش تنگ می شود.

* منم مثل همه دلم برای برگشتن به کودکی ام تنگ می شود، نه اینکه بخواهم آنجا بمانم، گاهی شاید به فکر تغییر دادنش هواییش به سرم می زند. می خواهم برگردم به روزهایی طلایی ام که به هیچ چیزی فکر نمی کردم حتی به حرف هایی مادر بزرگم. مادر بزرگ ِکه حرف هایش یک وقتی مثل حکم هایی آهنین برایم می ماند، و درست ترین کلمه های موجوددر دنیا. اما خیلی وقت است حسرت اینکه حرف هایش را قبول کنم به دلش ماند.حالا دیگر حرفی برایم نمی زند، از بس گفت و نشنیدم.

* برگردیم به کودکی من: وقتی پدر و مادرم تصمیم گرفتند از پدر بزرگ و مادر بزرگم جدا شوند، مرا مادر بزرگم با خودش نگه داشت. پدر و مادرم هم اعتراضی نکردند. منم که از خدایم بود با مادربزرگم بمانم. همیشه حسرت خوردترین فرد خانواده  بودن به دلم مانده بود، می خواستم کسی هوایم را داشته باشد و حالا آن همه نازم می داد، مادر بزرگ و پدر بزرگم. دورانِ خوبی بود، اما خیلی زود گذشت. گاهی چیز هایی که آنوقت یاد گرفتم یادم می آید، بازی هایی که می کردم؛ زندگی همه اش همین بازی هاست اما کاش زودتر می فهمیدم.

* منم مثل همه دختر هایی دیگر به گدی بازی علاقه ی وافر داشتم، بخاطر طبیعت یا محیط، یا هر چیزی که هست. بازی دیگری بلد نبودم یا اصلن نمی دانستم طور دیگری هم می شود بازی کرد. به هر صورت، گدی هایی که ما میساختیم اصیل بودند، نه مثل اینروز ها، خنده بر لب و عشوه گر. تکه ی رخت را دور یک چوب پیچ می دادیم، و یک “موشونگ” را در یک سرش میگذاشتیم، و آن میشد صورتش. بعد تا می توانستیم همرایش خانه بازی می کردیم. من که از بخت بد از همه چیز زیادش را دوست داشتم، گدی هم فراوان ساخته بودم برای خود. چون زمستان بود، اجالتن بیرون رفتن صلاح نبود. کسی دیگری نبود همرایم گدی بازی کند، و من تمام روزتنها با گدی هایم بازی می کردم. روزهایی جالبی بود، حتی یادآوری اش در دلم هوای گدی بازی  را تازه می کند.( حالا می توانم گدی های بهتری بسازم و لباس هایی قشنگ تری تن شان کنم. )اما زیاد طول نکشید روز هایی طلایی گدی بازی ام.

* مادربزرگم….تمام فساد زیر سر مادر بزرگم است. نگذاشت بیشتر بازی کنم. خیلی زود مرا از دنیایی آرزوهایی طلایی ام بیرون کشید. نمی دانم، هنوز حیرانم چطور از دلش آمد آنطوری در حقم ظلم کند. من اگر نمی دانستم او که می دانست این دنیا چقدر خطرناک است. باید میگذاشت بیشتر گدی بازی می کردم. اصلن باید همراه ام بازی می کرد. هر دوی ما ساعت ها باید گدی ها را عروسی می کردیم. ساعت ها به خانه ی همدیگر میبردیم…. آخ…مادر بزرگ! نمی دانم چطور ببخشمت بخاطر این کار ات. اگر این ظلم در حق تو شده بود، نباید در حق منم می کردی….چقدر دلم می خواهد حد اقل حق طبیعی ام را کودک می ماندم و بازی می کردم، حتی اگر تنها بودم در این کار سال ها و هیچ همبازی نداشتم.

* هنوز حاضر نبودم که بزرگ شوم، مرا از دنیاییم کشید بیرون. یک روز برایم گفت تو که اینقدر گدی میسازی، می فهمی یعنی چی؟ گفتم نه، گفت:”یعنی در روز آخرت باید برای تک تک این گدی ها “نفس” بدهی. همه از تو نفس خواهند خواست، اگر نتوانی بدهی…..” دهنم باز ماند. ترسیدم، تمام گدی هایم را بین برف انداختم، همه گم شدند. و هر شب وقتی “کلمه” خوانده می خوابیدم، از خدا بخاطر کاری که کرده بودم معذرت می خواستم. و آرزو می کردم گدی هایم را کسی دیگری پیدا کرده همرای شان بازی کند، تا روز آخرت از او نفس بخواهند نه از من. مدت ها وجدان درد بودم، شدید. دیگر هرگز گدی بازی نکردم. دیگر هرگز بازی نکردم، دیگرهرگز….

* حالا  پشیمانم و می بینم دنیا همه اش بازی است؛ اما من هیچ از این بازی کردن ها یاد نگرفتم.  حالا وقتی می خوابم، در دنیایی “کاش ها” غوطه ور می شوم. کاش مادر بزرگم میگذاشت آنقدر با گدی ها بازی می کردم، تا امروز…..منم بازیگری خوبی میشدم. آنقدر بازی می کردم تا گدی ها مجبورم می کردند برای شان نفس بدهم، و من یاد می گرفتم این کار را. آنقدر بازی می کردم تا گدی هایم تمام قواعد بازی را یادم می دادند تا امروز دیگر  هیچ”کلمه” ی یادم نمی رفت.

* امروز دلم میخواهد مادر بزرگم بیدار شود و بیبیند که مردم چی جرات و توانای هایی دارند، چی هنرهایی دارند. مرا نگذاشت با چند تیکه چوب و رخت بازی کنم، که همه “بی نفس” بودند. این ها با “نفس دار” ها بازی می کنند. عجب! مگر اینها مادر بزرگ ندارند که برای شان بفهماند، کسی که هیچ چیزی به چند تیکه چوب و رخت بدهکار نیست، می ترسد، شما که “نفسِ  دادگیِ” را می گیرید نمی ترسید ؟

* نمی دانم کدام دعا را در حق مادر بزرگ ام بخوانم. کاش می دانستم این مردم چی دعایی در حق مادر بزرگ خود می کنند.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۷:۵۰ ب.ظ     |     نظرات (۵)

خیلی منتظر بودم؛ اما هیچ به نظرم پیشرفتی دیده نه می شد. هر روز پشت قریه می رفتم که درآب های استاده آن جا قد و بالای خود را بیبینم که امشب خواب بودم، چقدر بزرگ شده ام. اما بسیار ضعیف به نظرمی آمدم؛ چون هر روز همان اندازه بودم، هیچ بزرگ نمی شدم. خجالت می کشیدم که از دیگران بپرسم. ایا آن ها فکر می کنند که من امروز از دیروز بزرگتر شده ام یا نه؟ شاید اگر مادرم آنقدر مصروف نمی بود و شاید اگر در پهلوی برادر هایم به من هم کمی می رسید، می توانستم ازش بپرسم که امروز چقدر بزرگ شده ام؟ یا شاید او بهتر می توانست نظر بدهد؛ آخر او همه چیز را می دانست؛ مگرمادر خیلی مصروف بود، حتی به طرف من نمیدید و دلم از این حرف خیلی می گرفت، گاه گاهی که نامم را صدا می کرد، خیلی خوشحال می شدم که بلاخره مادر در کنار برادران اندکی وقت برای من هم دارد.

آخر مه خو زیاد نمی خواستم، صرف می خواستم کمی بزرگ شوم که تا پشت کوه های قریه ای دورتر بروم و به دنیایی دوربرم سیر نگاه کنم. من خیلی خورد بودم و مادر کلانم می گفت که ادم خورد راه های دور را تنها رفته نمی توانند. برادرانم که همراه من نمی رفتند، خیلی منتظر بودم که خودم بتوانم تنهایی بروم. بخاطر همین روز هامنتظر بودم که بزرگ شوم و پشت کوه ها بروم. هر روز پهلوی بلقیس دختر همسایه ایستاد می شدم که او بلند تر است یا من. هنوز کمی از اوخورد تر معلوم می شدم، اگر چه خودم فکر می کردم که قدم با او برابر است؛ اما دیگران می گفتند که بلقیس کلان دختر است، و چند روزی دیگه بخیر خانه بخت می رود.

روز ها همین طور می گذشت ، و من کمی احساس خوشحالی می کردم که با مادرم بیشتر وقت را کار می کنم. در هر چیز کمک می کردم تا کمتر خسته شود وشب ها در خواب خود حرف نزند که برادرم بیدارشده چیغ بزند و همه را بیدار کند.

یک روز کمی وقت کردم و رفتم باز که بیبینم این همه روز که خودم را ندیده ام بیبینم که چقدر بزرگ شده ام، می دانستم که خیلی تفاوت کرده ام. رفتم اما آب دیگه نبود، اندوهگین برگشتم. بلقیس هم خانه ای بخت رفته بود که خودم را با او مقایسه می کردم. بعد از رفتن بلقیس خیلی اندوهگین شده بودم و در دلم خواستم که کاش بلقیس اینجا بود. اینبار پهلوی مادرم ایستادم، وای خدای من! دیدم که قد من اندازه ای قد مادرم شده .بلقیس را در پهلویم تصور کردم که سرش را بالا کرده به من بنگرد. چه احساس خوبی، آخر به اندازه ای کافی بزرگ شدم که بروم پشت او کوه ها. تصمیم گرفتم اولین فرصتی که بیکار شدم می روم، از خوشحالی دلم باغ باغ می شد.

خیالی خوبی بود رفتن پشت کوه قریه ی دورتر. چه جایی باشد، از او بلندی که معلموم می شود می روم و سیر به دور های دور نگاه می کنم فریاد می کشم، این آرزو در ذهنم می پیچید خیلی خوش حال بودم . حالا که کلان شده بودم، باید همه ای وقت در خانه کار می کردم و به همه چیز می رسیدم تا پدرم جنگ نکند و مادرم مجبور نشود که با پای دردی خود، چیز های سنگین را بردارد. مادرم گاه گاهی می گفت: “نام خدا دخترم چقدر کلان شدی، بخیر به همین زودی ها خانه ی بخت روانت می کنیم” خیلی خوشحال بودم که خانه ی بخت می روم و باز هم بلقیس را می بینم.

آخر دلم خیلی برایش تنگ شده بود. خیلی وقت بود که او خانه ی بخت رفته بود و حالا نوبت من بود و بلاخره باز هم پهلوی او ایستاد شده می توانستم و او باید می دانست که حالا من از او بزرگترم.

نمی دانستم که خانه ی بختم کجا است؛ اما با آن که رویم را پوشانده بودند خوشحال بودم که خیلی کم مانده است که بلقیس را بیبینم، فکر می کردم که او در خانه ای بخت منتظرم است؛ ولی بعد از رسیدنم در خانه ای بخت روز ها گذشت مگر بلقیس را ندیدم. نمی دانستم که بعد از خانه ای بخت آدم کجا می رود که بلقیس رفته باشد. فکر کردم که او شاید وقت پیدا کرده و پشت کوه ها رفته است؛ اما من حالی خو وقت ندارم اما به زودی می روم.

روز ها تیر می شد بدون این که من متوجه شوم. حتی نمی دانستم که آب ایستاده ی قریه ی نو کجا است که روزی بروم و خودم را بیبینم؛ اما هنوز تصمیم داشتم که بروم پشت کوه. به دخترم کمک می کردم که کار های که من از مادرم یاد گرفته بودم زود زود یاد بگیرد، شاید من کمی وقت پیدا کنم که بروم پشت کوه. دخترم مثل خودم بود ، خیلی زود کار ها را یاد گرفت. ولی من مثل مادرم بودم، پاهایم مثل مادرم بود. هر علفی که مادرم به پایش می مالید من هم مالیدم که پاهایم خوب شود که بتوانم بروم پشت کوه. دخترم بیچاره خیلی زحمت کشید؛ اما نتوانست کاری کند.

حالا او هم مثل من و مادرم به دخترش کار یاد می دهد و پا هایش مثل من شده. من هنوز نتوانسته ام بروم پشت کوه، گاهی فکر می کنم کاش همان روز هایی که هنوز بزرگ نشده بودم می رفتم پشت کوه. یا کاشکی خانه ای بخت پشت همان کوه ها می بودکه حد اقل یک چیزی خو از رفتن به خانه ای بخت به دست می آوردم. در خانه ی بخت نه بلقیس را دیدم و نه توانستم که بروم پشت کوه و آسمان را لمس کرده، خدا را زیارت کنم.

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱۰:۴۲ ق.ظ     |     نظرات (۷)

در انتهای کوچه دخترکیست،

آسمان منتظرش

آسمان فکر می کند که این بار قصه هایش را به او بگوید

چشمانش تصویر آسمان خداست!

او به خورشید مدام می ماند…

در چشمانش رازیست ، آبی

به آرامی آسمان خدا لبخند میزند.

دخترک با دستان ظریفش

آسمان را لمس می کند

آسمان او را حس می کند

با او رابطه دارد،

سبد در دستش

کس چی میداند میان سبدش چیست؟

آری!

آسمان حس می کند…

چشمان آسمان میان گل های پیراهنش گم میشود!

آرام آرام میگرید،

دخترک غبار دل آسمان را لمس می کند….

از چین های پیراهنش می چیند…

میان سبدش پنهان می کند،

آسمان به سویش تبسم می کند،

دخترک از انتهای کوچه،

با سبد پر

به آسمان دست تکان می دهد

و صدای پایش گم میشود……

نوشته شده در دسته‌بندی نشده

نوشته شده توسط حضرت حوا ۱:۰۲ ب.ظ     |     نظرات (۹)